خرید بک لینک

عاشقونه میسوزم

خودم که فکر میکنم نمیخونه این مطالب رو ، اصلا فکر کنم فکر نکنه که من مینویسم ، ندونه هنوز پست میزارم توی پیجی که فقط مختص عشقم هست ...

اما من نمینویسم که بخونه

مینویسم واسه اینکه بگم عاشقم

واسه اینکه بگم سر حرفام هستم

واسه اینکه خالی شم

عکساشو نگاه میکنم و غصه میخورم ، دلم براش خیلی تنگ شده

چند روز دیگه امتحانامه ، نتونستم حتی یه صفحه درست بخونم از درسام رو ، نمیدونم چیکار کنم

کتاب رو باز میکنم ، بعد از 2 3 ساعت میبینم نصف کتاب رو خوندم ، اما هیچی نفهمیدم

سفارش میگیرم طراحی ، دل و دماغ ندارم وقت بزارم

الان که دیگه نیستش ...

الان که دیگه میدونم رفته و بیخیالم شده و ازم بدش میاد...

الان که دیگه الکی نمیگم

خدا

خودت شاهدی دیشب ...

خودت شاهدی دیشب کجا بودم و چه حرفایی بهت زدم با گریه

چرا اینقدر اذیتم میکنی ؟

چرا تموم نمیکنی این زندگیه کابوس رو

از وقتی که اون روز گذشت ، به جون خودش قسم نتونستم بخوابم ؛ به ولله هر دفعه میخوابم توی خواب میبینمش

هر چند دقیقه یکبار از خواب میپرم

خوش بحالت اگر شادی تو

خوش بحالت که خوشحالی الان

کاش منم میتونستم

توی خیابونا میرم و قدم میزنم برای هضم دردام ، دوتا عاشق رو که میبینم ، تا دونفرو میبینم که چقدر با احساس بهم نگاه میکنن ، چقدر با حس خوب کنار همن ...

از نو خورد میشم ، از نو میشکنم ، خودمو لعنت میکنم که چرا از کنج اتاق اومدم بیرون

اما تا میرم باز توی قفس خودم باز قلبم شروع به تپش تند میکنه ، باز فکر و خیال دیوونم میکنه

دستم رو فشار میدم روی سینم و یادم میارم که کی و چطور اسمشو انداخت گردنم ، گردنبد رو به سینم فشار میدم و اشکهام روونه میشه

به دستم نگاه میکنم و با خودم میگم خیلی بی عرضه ای ، خیلی بی وجود و نامردی

از خودم متنفر میشم

خیلی حرف دوست دارم بنویسم ، اما هر کلمه ای که مینویسم حالم بدتر میشه

اما بازم ته نشین این بدی حال ؛ یکمی آروم میشم

هه

چی دارم میگم؟

به قول یکی توی حوزه ... چرا انقدر قراضه ای !

جوابم به کسی که اینو میگه بم همیشه یه لبخند بی رمقه


بیخیال

بازم مینویسم

نمیدونم ...

کسی میخونه اینا رو ؟

میشه اگه کسی میخونه یه نظر بزاره ؟

برچسب: نویسنده: مهدی صالحی تاريخ: جمعه 1 بهمن 1395 ساعت: 18:06

صفحه بندی