صبح زود از خواب بلند شدم
رفتم سمت کرج ؛ رسیدم دم مدرسه پسر خواهرش ؛ به عشقم اس ام اس دادم که کجایی ؛ قبل از رسیدن به کرج و راه افتادن ازش نپرسیدم ، دوست داشتم یه جورایی سوپرایز شه ،
گفت که تازه بیدار شده و میخواد پسرخواهرش رو برسونه ، منتظر موندم ، رفتم یه جا که نبینه منو وقتی داره میاد ؛ اما میدونستم یه حدس هایی زده ، آخه تو اس ام اس جوری وانمود کردم که نیومدم کرج و تهرانم ؛ پست یه درخت ایستادم و منتظرش موندم ، پسر خواهرش ۵ سالشه ، خیلی نازه وقتی اومدن ، همون لحظه ی اول انگار که میدونست پشت اون درختم دیدم ... رفتم دنبالشون ...
پسرخواهرش رو که فرستاد توی مدرسه ، من رفتم دنبالش تو مدرسه ، دوست داشتم لپ هاشو بکشم و بوسش کنم
بهش گفتم آقای ..... چرا اینقد دیر اومدی مدرسه ؟ بچه یکمی جا خورد خیلی بانمک و بامزه گفت : آخه خواب موندم ، بهش گفتم فقط تو خواب موندی ؟ گفتش : خالمم هم خواب بود بهش گفتم اشکال نداره ، ولی همیشه باید زود بیای مدرسه و یه بوس محکم روی لپش کردم
برگشتم که برم سمت عشقم که دم در داشت نگاه میکرد دارم من چیکار میکنم ... تا برگشتم با سرعت رفتش ، رفتم رسیدم بهش ، گفتم آرروووومممم بابا ، بهم با یه شیطونی تو صداش و یه لبخند مرموز گفت : کشتمت...!!!
رفتیم سوار ماشین شدیم اون سمت خیابون ؛
خیلی میخوامش ؛ تو ماشین بهش زل زده بودم
هر بار که میبینمش ، هر لحظه که نگاهش میکنم ، هر دفعه که چشمش بهش میوفته ، انگار بار اولمه که میبینمش و عاشقش میشم ، عشقم هر لحظه بهش بیشتر میشه ، هر لحظه تولد میشه توی قلبم
عاشقشم ...
بهترینه
سوار تاکسی که بودیم ، اسمارتیز باز کردم ، یدونه برداشت با اون دستای کوچیکش که کل دنیای منن
بهش نگاه میکردم و هر از گاهی بهم زل میزد ، وقتی زل میزنه بهم ، برقی که از چشمش به سمتم هجوم میاره ؛ جوری به دلم میشینه که انگار تا ته قلبم تیر نگاهش میرسه ...
وقتی بهم زل میزنه دوست دارم همونجور نزدیکش شم و اون لبای نازش رو ببوسم
رسیدیم گلشهر ، پیاده شد خیلی ناز و دلبرونه کنار ایستاده بود و منتظر بود که ماشین رو رد کنم و برم سمتش که بریم تو ایستگاه ؛
وقتایی که کنارش راه میرم ، مغرورام ، مغرور ام چون بهترین رو دارم اون لحظه ، چون احساس میکنم اینقدر محکمم که یه فرشته خدا بهم امانت داده
یکم عقب ترش راه میرم که مراقبش باشم ، بوی تنش دیوونم میکنه ، البته با اینکه عاشق این بو هستم اما دوست ندارم وقتی میخواد بره جایی که حتی چند دقیقه از هم دوریم اینجوری عطر تنش پخش بشه ، آدمای بیشعور زیاد هستن ، وقتی کنارش نیستم همیشه نگرانشم ، همش به فکر اینم که گل یاسم رو کسی اذیتش نکنه .
بوی تنش ملکه ی ذهنم شده ؛ خیلی عاشقشم
توی ایستگاه مترو رفتیم ، رفتیم پایین ، مترو تندرو ایستاده بود ، امروز یکمی دیر از خواب بیدار شده بود عشقم ، وقتی دیدم تندروئه ناراحت شدم ، آخه دوست داشتم بیشتر کنارش باشم و خلوت باشه مترو ؛ اما تندرو هم زودتر میرسه و هم شلوغه ، رفتیم تو قطار ، جا برای نشستن نبود ، یه دور رفتیم تا آخر واگن ، بهش گفتم پیاده شیم با بعدی بریم که کند رو هست ، گفت دیرم میشه ، یکمی اصرار کردم ، دیدم یکمی رفت تو هم ، دلم نیومد ببینم ناراحته ، با اینکه دوست نداشتم با این قطار بریم ، اما گفتم بلند شو بریم سوار شیم ، دیرت میشه و به کلاست نمیرسی ، بلند شد ، رفتیم سوار شدیم ، یه جا پیدا کردیم و نشستیم ، خیلی شلوغ بود دور و اطرافمون ، بهم گفت : بلند شو بریم با اون یکی بریم ؛ گفتم دیرت میشه ، نمیخواد ، اما بلند شد ؛ منم بلند شدم ، رفتیم پیاده شدیم ،هنوز تو هم بود عشقم ، باز گفتم نفسم اگه دیرت میشه بیا با همین بریم دیگه ...
هیچی نگفت و ایستاد سر جای خودش ، در مترو یکم بعد باز شد ، رفتیم داخل نشستیم ، یه جا که هیچکی نبود پیشمون ، دوست داشتم بغلش کنم و لپش رو ببوسم از خوشحالی که اومد و اینجا سوار شد .
یه قطار دیگه اومد ، بهم گفت برو بپرس کدوم یکی زود تر میره ، رفتم پرسیدم ؛ همینی که سوار شده بودیم زودتر میرفت ، رفتم کنارش نشستم ، رو به بیرون نشسته بود ، بهش گفتم ، ناراحتی ازم ؟
هیچی نگفت ، دستم رو بردم پشت کمرش که آروم بغلش کنم ، اما خودشو جم و جور کرد و نذاشت ،
از لبخند روی صورتش و رفتارش شیطنت میبارید ، دستش رو گرفتم توی دستم ، دستش چنان آرامشی بهم میده که هیچ چیز دیگه ای توی دنیا نیست که مثل عشقم اینجوری آرومم کنه
بغلش کردم ، به خودم که میچسبونمش و فشارش میدم به خودم ؛ انگاری که دارم کل انرژیشو ازش میگیرم و میدم به خودم خیلی حس خوبیه وقتی عشقم توی بغلمه و از ته وجودم عطر تنش رو بو میکنم
دوست دارم توی این لحظاتی که پیشمه ، زمان وایسه ، کنارم باشه
توی راه شروع کرد خاطره تعریف کردن و صحبت کردن وقتایی که حرف میزنه و با حرکات دست و اون لبای دلرباش چیزی رو تعریف میکنه ، محوش میشم ، جوری که حواسم گاهی پرت میشه که داره چی میگه لباش رو وقتی میچرخونه و حرف میزنه
با حرکات دستاش کلامش رو جذاب تر میکنه
ای جانم صدای ناز و نازک و خانومانش
وقتی صدام میکنه... عاشق اسمم میشم ، عاشق وجودم میشم که عشقم صدام کرده ؛
همه ی زندگیم واسه ی اونه ، اصلا زندگیم اونه ...
بعد از صحبت هاش ، یه سکوتی کرد و یه لبخند شیطونی زد ؛ بهش گفتم چیه ؟ چرا میخندی ؟
گفت هیچی یاد ۲تا چیز افتادم ، گفتم چیا ؟ گفتش که نمیشه بگم ، اصرار کردم ، گوشیم رو گرفت و نوشت
یه سند میخواست
و چک کردن
نزدیکای صادقیه بودیم دیگه ، دلم میخواست هنوز بغلش کنمو بوش کنم ، دلم میخواست باز سرش رو بزاره روی پام و منم دستم رو حلقه کنم دورش و احساسش کنم توی بغلم
وقتی رسیدیم ، دوست داشتم همه از مترو برن بیرون و وقتی چند دقیقه تنهاییم بوسش کنم و بغلش کنم... اما نشد
پیاده شدیم و رفت توی قسمت خانوما ، ایستادم منتظر قطار تا بیاد ؛ تا بهارستان نمیتونستم ببینمش ؛
نزدیکای بهارستان ، دیدم که جلوی در مترو ایستاده و دیدمش ، وقتی دیدمش چشمام از خوشحالی برق زد ؛
این دختر خیلللییییی خانومهههه
دوست دارم هر موقع میبینمش ، بخورمش ، بهارستان رسیدیم ، پیاده شدیم ؛ رفت یه گوشه وایساد و ماسک گذاشت ، آخه هوا که آلودس ، نفس عشقم هم حساسه زودی به سرفه میوفته ؛ صدای سرفش رو وقتی میشنوم اینقدر ناراحت میشم که دوست دارم بمیمرم تحمل ندارم یه لحظه ببینم حالش بده ...
توی بهارستان ازم خواست که نرم باهاش تا دانشگاه ، اما واقعا دلم نمیومد که نرم ...
آخه چرا وقتی میشه چند دقیقه بیشتر پیشش باشم ، ازم میخواد که نرم باهاش ؛ حتی دوست ندارم از یک ثانیه کنارش بودن بگذرم ...
گفتم میخوام بیام ، رفتم باهاش تا بالا ، سوار شد و منم سوار شدم پشت سرش
بهم زل زد ، به جلو خیره شدم گفتم خب اینجوری زل نزن ؛ دستمو گرفت احساس خوبی پیدا کردم .از تو کیفم اسمارتیز دراوردم گفتم این رو ببر و ازش بخور ؛ گفت نوموخام اینجور وقتی حرف میزنه دوست دارم یه بوس مححححکم روی لپش کنم
وقتی رسیدیم دانشگاه ، بهم گفت که برو ، گفتم اسمارتیز رو ببر ، نگرفت ازم ، چند قدم اونور تر داشت کفشاشو درست میکرد ، بسته اسمارتیز رو گذاشتم کنارش و گفتم خدافظ ؛ رفتم ، از دور با نگاه بدرقش کردم ، برگشت نگاهم کرد و رفت ، زنگ زدم گفتم برداشتیش ، گفت نه پرسیدم واقعااا؟؟ گفت نه بابا برداشتم ؛ ازش خدافظی کردم و رفتم ، میخواستم برم برای انجام یه کاری ؛ رفتم ، بهش اس ام اس دادم ، گفتم میخوام باهات حرف بزنم ، گفت نمیتونم حرف بزنم ، اس بده ؛ گفتم هر وقت میتونستی بگو تا زنگ بزنم ، خودش زنگ زد ، ازش یه سوال پرسیدم ، صداش یکمی گرفته بود ، نگرانش بودم ، قطع کرد ، چند بار زنگ زدم جواب نداد ، بهش اس ام اس دادم گفتم که برای چی اون سوالو کردم ؛ آخه یه نفر بهم پی ام داده بود توی تلگرام : آقا رضا ؟ و چند تا سوال پرسیده بود ، میخواستم ببینم این همونیه که فکر میکنم و به عشقمم هم پی ام داده یا نه !
اس ام اس داد بزنگ ؛ زنگ زدم ، بهم یه چیزایی گفت که خیلی ناراحت و عصبانی شدم ، نه از نفسم ؛ از اینکه یکی مزاحمش شده بود ،
جایی که بودم ، منتظر بودم که سفارشات و چند تا کار دیگه رو بگیرم ازشون ، وقتی دیدم اینجویه ، بدون خداحافظی و بی اطلاع ول کردم رفتم سمت دانشگاه ، فقط منتظر بودم ببینم کسی داره مزاحمش میشه ، رسیدم دم در دانشگاه ، ساعت ۱و۴ دقیقه بود ، بهم گفته بود ساعت ۱ زنگ بزن ، اما اس ام اسش رو ندیده بودم ، تا دیدم زنگ زدم ، بار اول جواب نداد ، بار دوم جواب داد ، چند ثانیه شنیدم که انگار داره با کسی بحث میکنه ، فهمیدم که کسی مزاحمش شده ، صدا رو قطع کرد ، سریع رفتم داخل ، داشتم دنبالش میگشتم ، فکر کردم هنوز توی سلف دانشگاس ، رفتم سمت سلف ، صدا رو وصل کرد ، ازش پرسیدم کجایی ؟ گفت دارم میرم پیش دوستم ، بیرون دانشگاه ، برگشتم ، دیدمش که داشت میرفت بیرون ، دنبال کسی میگشتم که مزاحمش شده بود ، بهم پشت تلفن گفت : کاری نکنی !!!
شدت علاقه و عشقم به نفسم وقتی میبینم که اینجور بهم تکیه میکنه و میزاره مراقبش باشم ؛ اینقدر زیادددد میشه که مجنونه مجنون میشم ،
این عشق رو دوست دارم ، عشقم همه ی زندگیمه ، عشقم همه ی امید واسه ادامه دادنمه ؛
رفتم یکمی توی محوطه دانشگاه قدم زدم ، بعد رفتم توی نماز خونه ، نشستم داشتم مطلبی رو توی موبایلم میخوندم ، منتظر بودم زنگ بزنه ، یا اس ام اس بده ؛ یکمی گذشت ؛ بهم زنگ زد ، گفت که یکی که میشناسش داره میاد داخل نماز خونه و منم میشناسه ، ازم خواست که یکاری کنم که نبینه منو ...
اما گفتم خب ببینه و بشناسه !!! مشکلش چیه؟ همه دنیا باید بفهمن که من عاشقشم و بدونن که عشقه من یه کوه پشتش داره که تا وقتی زندس پشت سرشه و نمیزاره آب تو دلش تکون بخوره ؛
داشت میرفت سر کلاس ، گفتم برو نفسم ، باز منتظر موندم تو نماز خونه ، کلاسش که تموم زنگ زد ، گفت کجایی ، من دارم یه نوشیدنی بگیرم و برم نماز خونه استراحت کنم ؛ من کار داشتم جایی ... منتظر بودم کلاسش تموم شه ببینمش و برم تا جایی
گفت بیا پشت نماز خونه ، من از اونجا میام نماز خونه ، از دور دیدمش ای جاااانممممم عشقم
وقتی میبینمش حالم از این رو به اون رو میشه
انگار که انرژیه مطلقه خنده هاش ، لبخندش ، نگاهش
امروز خیلی شیطون تر از روزای دیگه میزد
دلم بد جور داشت براش ضعف میرفت
اومد و رفت بالا نماز خونه ، بهش زنگ زدم ، خواستم بگم اگه میشه هندزفری بزاره و دراز بکشه ، باهام حرف بزنه
اما گفت که میخواد گوشیش رو بزاره تو شارژ و پیشش نیست ، منم نگفتم دیگه ...
بهش زنگ زدم که بگم دارم میرم بیرون ، اما متوجه تماسم نشد ، اس ام اس دادم بهش و رفتم ، میخواستم سوار ماشین بشم که زنگ زد ، گفت کیفتو میشه بیاری ؟
گفتم من رفتم خب ... اس ام اسمو که داده بودم نخونده بود ، گفت که کجا ؟
گفتم جایی کار دارم ، میرم و میام ، ندیدمش اما فهمیدم لباش رو جم کرده و با حالت مظلومانه و بچگونه گفت : میخواستمش کیفتو خب ...
دلم وا رفت ، از ماشین پیاده شدم ، گفتم الان میام ، رفتم دیدمش تکیه داده بود به دیوار نماز خونه ، کیف رو بهش دادم و دوید رفت بالا ،
یادم اومد گوشیم شارژش کمه و هندزفریم هم تو کیفه ، صداش کردم ، نشنید ؛ چند بار بهش زنگ زدم اما گوشیش تو شارژ بود و جواب نداد ، رفتم بیرون ، یکم بعد زنگ زد گفت که کارم داشتی ؟ ()
گفتم هیچی میخواستم شارژر و هندزفریم رو از تو کیف بدی ؛ بیخیال رفتم دیگه ، تا قبل ۶ میام ...
رفتم خیابون انقلاب ، یه کار گیرم اومده بود ، که میتونستم با یکم پول گذاشتن روش یه لب تاپ جدید بگیرم ، هر کاری توی زندگیم میکنم واسه ی اونه ، دوست داشتم بجای دادن این پول برای لب تاپ یه هدیه واسه عشقم بخرم ؛ اما مجبورم که بگیرم لب تاپو ...
اما از کارهای بعدیم ؛ همممممشو واسه نفسم خرج میکنم رفتش سر کلاس ، کیفم هم پیشش بود ؛ ناراحت بودم ، با خودم میگفتم کاشکی کیف رو بزاره تو نماز خونه ؛ آخه سنگینه تو دستای نازش
نزدیکای ۵ بود ، بهم زنگ زد ؛ زودی جواب دادم ، گفت که از کلاس اومده بیرون حالش زیاد خوب نیست ، گفتم چرا ؟ گفت دیدمت بهت میگم ، گفت که میشه عکس بگیری از ساختمون هایی که چشم گیرن ، از نماشون
گفتم گوشیم شارژش کمه ، اگه شد حتما میگیرم ، گوشیم شارژش خیلی کم بود ؛ از ساختمونی که توش بودم واسه دریافت سفارش کار اومدم بیرون ،دوربین گوشیمو باز خواستم بکنم ؛ ارور شارژ داد ، تا میخواستم هم شارژر پیدا کنم و بعدش عکس بگیرم ؛ هوا تاریک میشد ، اس ام اس داد که زودتر بیا ، چون ۵ونیم احتمالا تعطیل شیم ؛ من چند دقیقه مونده بود از کارم ، اومدم بیرون زودی ، تاکسی گرفتم ، ۵و۳۵ رسیدم دانشگاه ؛ گوشیم ۰درصد شده بود
نشستم روی صندلی روبروی نماز خونه ؛ چند دقیقه ای منتظرش موندم ؛ دیدمش اومد ؛ لبخند ناخودآگاه اومد رو لبام
وقتی دیدم کیفم دستشه ، جیگرم آتیش گرفت ؛ زودی کیف رو از دستش گرفتم ؛
گفت بدو بیا بریم تا دوستام نیومدن ...
رفتیم دم در دانشگاه ، سوار ماشین که شدیم...
واییییییییی تا نشستیم و ماشین حرکت کرد واییییی خداااا ؛ یادش که میوفتم دلم بد جوری ضعف میره
سوار شدیم ، ماشین حرکت کرد ، چسبید بهم و بازوم رو بغل کرد ؛ از پایین سرش رو میاورد بالا و بهم زل میزد
این کارش دیووووووووونم کرد ، بازوم رو با دستاش بغل میکرد و سرش رو تکیه میداد به بازوم ، کلی خندیدیم ؛ بغلش کردم ؛ خیلی نوع نگاهش و برخورداش و حرکاتش دلم رو میبرد ، نمیدونم چرا اینقدر بیشتر از روزای دیگه امروز دلنشین بود
رسیدیم نزدیکای بهارستان ، وقتی بهم زل میزد ، دوست داشتم بخورمش
خیلی دلرباس عشقم ؛ عاشقشم ، انگشتری که توی دستش کرده بود
نگاهش که میکردم ، دوست داشتم کل دنیا بفهمن که این فرشته مال منه
رسیدیم بهارستان ، پیاده شدیم ؛ رفتیم پایین ، شوهر خواهر عشقم از ما فاصله داشت و اگر میرسید بهمون ، مجبور بودیم از هم جداشیم ، با اولین قطاری که اومد سوار شدیم که زودتر برسیم صادقیه ؛
رسیدیم صادقیه ، قطار کندرو ایستاده بود ، اما بازم شلوغ بود ، اگر میخواستیم صبر کنیم با کندرو بعدی بریم ، ممکن بود برسه شوهر خواهرش ؛ بخاطر همین با همین رفتیم ، گفت بریم وایسیم ، رفتیم سوار شدیم ؛ یه جا پیدا کردیم، اما جهت مخالف حرکت قطار بود ؛ عشقم حالش بد میشه اگه قطار رو به عقب بره ؛ از یه آقایی که جلومون بود میخواستم خواهش کنم که اگه بشه جا به جا بشیم که حال نفسم بد نشه خدایی نکرده ؛ میگفت نگو ، هیچیم نمیشه ؛ اما نتونستم جلوی خودمو بگیرم ، حاضرم هر کاری کنم که حالش بد نباشه و بد نشه ؛
از مرده خواستم که جا بجا شیم ؛ گفتم اگه میشه بشینیم اینجا ، حال خانومم بد میشه تو جهت مخالف بشینه ؛ بنده خدا بلند شد و اومد نشست جای ما ، ازش کلی تشکر کردم ؛ خوشحال بودم که دیگه خیالم راحته که حال زندگیم بد نمیشه ، تا گلشهر ، کلی حرف زدیم ، احساس کردم یه حسی رو درونم ، احساس کردم رابطه ام خیلی نزدیک تر شده بهش ؛ احساس خیلی خوبی داشتم ؛
دستش رو میگرفتم و احساس میکردم قلبم جون میگیره ؛
گوشیم رو برداشت میخواست بازی کنه ، یه بازی باز کردم واسش ، گفتم یه دور تو برو یه دور من ؛ ببینیم کی بیشتر میتونه ببره ...
(نتیجه رو نمیگم )
بهم توی بهارستان گفت از کجا خریدی رنگ صورت ها رو ؟ گفتم از یه کتابفروشی ؛
گفت میخوام یه چیز بگم اما نمیگم ، توی مترو گلشهر باز ازش پرسیدم ، گفت میخوام ببرمش اگه ازم پولشو بگیری ...
بهش نگا کردم ؛ روشو برگردوند ، از تو کیفم درش آوردم گفتم بگیر ببرش دیگه ، قبول نمیکرد ...
کاشکی قبول میکرد چیزایی رو که میگیرم واسش ؛ همش میگیرم و میزارم پیش خودم ...
دوست دارم استفاده کنه از چیزایی که تا حالا گرفتم واسش ... میدونم خیییییلی بی ارزش تر از اونی هستن که بخوام بهش هدیه بدم و خودم خجالت میکشم از اینکه این چیزای ناقابل و بی ارزش رو میخوام بدم بهش ؛ اما خب ...
توی قطار نشسته بودیم ، جوری نگام میکرد دوست داشتم هیچکی دور و برمون نباشه ؛ دوست داشتم بغلش کنم و اینقدر فشارش بدم به خودم که دوتامون یکی شیم ...
سرش رو میزاشت روی پام ، بین راه یه چیزی واسم نوشت ، الهی قربونش برم ، بهش گفتم تا آخر باهاتم ؛ من مال توام ؛ اگه مال تو نباشم به درد هیچی و هیچکی نمیخورم ، اگه مال تو نباشم ، بمیرم بهتره ... یعنی نه اینکه بمیرم بهتره ، میمیرم قطعا ...
نگاهم کرد ؛ سرش رو گذاشت روی پام ؛ بغلش کردم ؛ دستم رو کامل حلقه کردم دورش
دست میکشیدم روی صورتش و صورت ماهش رو لمس میکردم
ای جانم دست میکشیدم و با صورت بازی میکردم ؛ لبخند میزند ، لبخندی که میزد دلم رو میبرد خیلی خانومانه و دلبرونه لبخند میزد
بهش زل زده بودم و نمیتونستم حتی یه لحظه لبخند روی لبام رو از خوشحالی کنترل کنم
خدایاااااا خیلی دوسش دارم این دخترو عاشقشم میمیرم واسش
نزدیک گلشهر رسیدیم ، بلند شد ، دوست داشتم وقتی همه پیاده میشن لباش رو بوس کنم ؛ اما وقت نشد و پیاده شدیم ؛ رفتسم بالا ، میخواست بفرسته من پایین ، دم پله برقی هلم داد ، فکر کردم میخواد بریم پایین حرف بزنیم ؛ دیدم نیومد ، زودی برگشتم ؛
قبلش عشقم بهم گفت میترسم ، میترسم که نشه باهم بمونیم ، رفتیم پایین ، یکمی حرف زد ؛ بهش گفتم تو باش ؛ تو به من تکیه بکن ، همش رو بسپر به من ؛ تا من رو داری از هیچی نمیخواد بترسی و نگران چیزی باشی...
عشقم تو فقط به قول خودت حامیم باش ، حمایتم کن ، با این کار ، با این بودن صد در صدت ، بهم امید و قدرت بده ؛ بقیه ی کارارو بسپار به من نفسم ،
قطار بعدی از تهران رسید ؛ گفت بلند شو بریم، بلند شدیم ، رفتیم بیرون ایستگاه ، یه تاکسی گرفتم دربست که تنها باشیم ، کنارش نشستم و خودم نزدیک کردم بهش ؛ برام نوشت قرار بود سند نشونم بدی ،
بغلش کردم ؛ چسبوندمش به خودم ؛ دست میکشیدم به صورت نازش ؛ دستمو گذاشتم زیر چونه اش ، ازش اجازه خواستم که لباش رو ببوسم ، شونه مینداخت بالا و جواب نمیداد ؛ سرشو آوردم بالا ؛ سرمو بردم جلو ؛ دستاش رو آورد جلوی صورتش و نزاشت که لباش رو ببوسم
از خجالت سرش رو میچسبوند به سینم ای جانممممم عشقمممم خیلی ماهه ؛ فرشتس ؛ دوباره با دستم سرشو آوردم بالا یه نگاه بهش کردم و باز سرمو بردم نزدیک اما باز دستشو آورد جلو ؛ ازش خواهش کردم که بزاره... آروم صدای با خجالتش بالا اومد، گفت : نمیتونم
وقتی اینجور حرف زد ، خیلی دلم ضعف رفت واسش ؛ خیلی دلبره ، دلم رو خیلی برده ؛
عشقم ... دیوووونم کردی با این دلبری هات ، الهی قربونت برم
لبام رو گذاشتم روی پیشونیش و بوسش کردم ، باز سرشو چسبوند بهم
در گوشش گفتم همه زندگیمی عشقم
سرشو یکمی آوردم بالا ، لبام رو چسبوندم به پیشونی نازش ، از ته قلبم عطر تنش رو تنفس کردم و از ته قلب بوسش کردم ...
سرش رو کشید عقب ، به سمت لپش رفتم
لپشو بوسیدم و آروم رفتم سمت لبش لبامون روی هم رفت چند ثانیه خیلی ناز و لطیف و نرم بودن خدایاااا خیلی دوسش دارممممم
اون چند ثانیه انگار توی بهشت بودم ، انگار خدا بالاترین نعمتش رو بهم داده ، تا اومدم بخورم لباشو سرش رو کشید عقب ، بغلش کردم ، رسیده بودیم دیگه تقریبا ، ماشین ایستاد ؛ پیاده شدیم ، عشقم حرکت کرد و رفت سمت خونشون ، منم ماشین رو رد کردم و زنگ زدم بهش ، گفتم چند ثانیه وایسا ؛ رفتم خواستم رنگ صورت ها رو بهش بدم ، اما قبول نکرد ، اصرار کردم ، اما قبول نکرد ؛ نمیخواستم اذیتش کنم ؛ بیخیال شدم ؛ جدا شدیم ، زنگ زدم بهش ، گفتم تا خونه برسی باهم حرف بزنیم ، بهش گفتم بیام دم خونتون ؟ اول باورش نمیشد که خونشون رو بلدم ، گفتم پس میام عکس میگیرم در خونتون و واست میفرستم ، گفت من رسیدم ؛ قطع کرد و رفت خونه ؛ رفتم سمت خونشون ، خواستم عکس بگیرم و بفرستم واسش که اس ام اس داد ، گفت میخواد پسر خواهر کوچیکش رو ببره بیرون واسش خوراکی بخره ، از در خونه فاصله گرفتم که کسی نبینه منو و یه وقت واسه عشقم بد نشه ؛
یکم بعد در خونه باز شد اومد بیرون تنها و بچه هم بغلش بود ؛ واایییییییییی خدااااااا خیلی بهش میوند بچه توی بغلش ، انگار بچه خودش بود ... اونجور که بغلش کرده بود ، هم دلم واسه بچه و هم واسه خودش ضعف رفت ؛ رفتم نزدیک بهش گفتم میخوام بغلش کنم ، گفت نه نمیشه
اما ازش چند ثانیه گرفتمش ، بوسسشششش کردم ای جانم چشماش عین خالش بود خاله ی فرشته و نازششش
ازم گرفتش و رفت سمت مغازه ، منم رفتم دنبالش ، خریدشونو کرد ؛ باهاش که حرف میزد دلم میرفت
خیلی با نمک و قشنگ بود این صحنه
رفتن بیرون منم رفتم دنبالش تا در خونه ، همین که رفت داخل و در رو بست ، کوه دلتنگی هجوم آورد سمتم ...
چند دقیقه ای همون اطراف قدم زدم ، بعدش رفتم خونه دوستم که تازه اومده بود از سفر ازم خواسته بود که برم خونشون ، رفتم خونه دوستم ؛ یکمی نشستم پیشش و گفتم خوابم میاد ، با بهونه خواب رفتم تو اتاق تا راحت بتونم با عشقم حرف بزنم
عشقم حالش خوب نبود ، خسته بود و جوون نداشت ؛ کلی هم کار داشت ، ساعت ۱۱و ۵ دقیقه بود ؛ بهش گفتم من برات انجام میدم ، زودی لباس پوشیدم که برم و وسایلی که نیازه واسه انجام کاراش تهیه کنم و خودم انجام بدم واسش تا بتونه زود بخوابه ، خیلی خسته بود زندگیم
رفتم بیرون خونه ، دوستم هنگ کرده بود که منی که رفتم واسه خواب چی شد که یدفه دارم میرم بیرون ؛
رفتم بیرون و با دو جاهایی که احتمال میدادم بشه گیر آورد گشتم ، نفسم به شماره افتاده بود ، همه جا تعطیل بود
خیلی شرمنده ی عشقم شدم که نتونستم واسش کارب کنم
بهم گفت برو خونه ، بازار گوهر دشت رو کامل گشتم ولی همه جا تعطیل بود ؛ دیگه آروم و پنچر رفتم تا خونه ، دوستم گفت کجا رفتی یهو ؟ گفتم خوابم میاد رفتم توی اتاق و دراز کشیدم و یه لحظه از فکرش بیرون نمیرفتم
عشقم ... خیلی عاشقتم
تا ابد تا همیشه
ما بی تو نخواهیم حیات نفسم