هو الحق
دوست داشتم تو بغلت می بودم ؛ بازوت رو محکم بغل میگرفتم . رضا دوستت دارم.
اندازه ی همه چیز . الان که نگاهت میکردم همه چی یادم اومد ، از اول اول ، روزهای اول ،
آبجی عاطفه ، داداش رضا ، یاد رویا ، دخمل زشتت ، دیوانه وار دوستت دارم ، وجودت آرامشه
محضه ، کاش بغلت بودم. ببخشید بابت هر وقتی که ناراحتت کردم ، دلم واسه خنده هات تنگ میشه ،
برای همه ی روزا ، سفرت بی خطر ، سوغاتی یادت نره ، منم خیلی دعا کن ، دعا کن منم بتونم بیام اونورا ،
مواظب خودت و خوبیات باش عشقم . منتظرتم .
ما بی تو نخواهیم حیات
گل یاس بدون نفسش می میره ، زود برگرد ، بعد از سفر منتظرتم
...
نامه ای که همیشه همرامه...
روزهام ... شبام ... هر موقع که از جایی رد میشم که یادش میوفتم ...تا از کار فارق میشم ... تا یکم با خودم خلوت میکنم ... این جملات بهم آرامش میده !
وقتی رفت ، خیلی چیزا رو با خودش برد ؛ دلمو ... آرزوهامو ... انگیزه ی ادامه دادنم به زندگی رو ...
دوستش داشتم ، اما کاملا منطقی دوستم نداشت ؛ یا اینکه بهتر بگم ، دوست داشت ، اما نه به اندازه ای که بخواد بمونه !
...
بن بست بهار:
سردم بود ، تا حالا اینقدر سرما نکشیده بودم ، دستم بی حسه بی حس بود ، میخواستم چیزی تایپ کنم با انگشت هام ، حسشون نمیکردم ؛ بهم گفته بود که برو ، نمیخوام تو رو ... نمیتونستم با این مسئله کنار بیام ؛ دلم میخواست نره ، حاضر بودم هر کاری کنم تا نره ، چون واقعا اون موقع اگه میرفت ، هیچی برام نمی موند و زندگی برام معنایی نداشت ، گفتم بلایی سره خودم میارم ، میگفت نه ؛ التماس میکرد که کاری نکنم ، توی خونه بود و نمیدونست چیکار کنه ، ترسیده بود و منم داغون تر از همیشه ، دلم نمیخواست توی اون حال باشه ، اما واقعا نمیدونستم چیکار باید کنم که بمونه ، هر کاری کرده بودم ... اما نشد ، میخواستم تموم کنم خودم رو ، چون هم مایه عذاب خودم بودم هم اون ...
دستم پره خون شده بود ، از بس سوزش داشت ، تا بازوی دستم رو حس نمیکردم ؛ نشستم یه گوشه ، جواب نمیداد دیگه ، صبح شد ، من از درد خوابم میبرد و از درد باز بیدار میشدم ، با بچه خواهرش اومد بیرون که برسونه اونو و خودش هم بره دانشگاه ؛ منو دید ، بهم گفت برو دکتر ، اما من میخواستم باهاش حرف بزنم ؛ نمیتونستم هیچ کاری دیگه کنم ...
...
بیمارستان ثارالله :
به کمک یه بنده خدایی که دیده بود حالم خوب نیست رفتم بیمارستان ، اونجا بهم چندتا سرم زدن و آمپول های آرام بخش بهش تزریق کردن ، خوابم برد ، صبح بیدار شدم ، دیدم روی تخت بیمارستانم ، دنباله گوشیم گشتم ، دیدم چند بار زنگ زده ، سریع زنگ زدم بهش ، با گریه میگفت میتونی بیای گلشهر ، گفتم باشه خودمو میرسونم ، از سر جام بلند شدم ، بدنم بی حس بود یکمی ؛ اما به زور هم شده خودمو رسوندم و ترخیص کردم سریع از بیمارستان ، رفتم اونجا دیدمش یه گوشه نشسته ، اشک تو چشماش بود ، میگفت از زندگیم برو ...
حالش حالم رو خراب تر کرد ، هم میخواستم کاری کنم که خوشحال شه و بیخیال شم ، هم واقعا نمیتونستم ، چون میدونستم هیچکس به اندازه من دوستش نداره ... نمیدونم توهمات چرتی بود که توی ذهنم رژه میرفت ؛ قبول کردم ، اما باز نتونستم بیخیال شم ...
...
خانواده ها :
به مادرم زنگ زده بود و میگفت که پسرتون دردسر داره درست میکنه برام ، بهش خیلی پیام میدادم که میخوام با بابات حرف بزنم ، تا اینکه یه شب خودش به باباش گفت ، زنگ زد و با هم قرار گذاشتیم که ملاقات داشته باشیم با هم ، قبل از رفتن پیش باباش میخواستم یه چیزایی بگم ، اما وقتی دیدمش و سلام کردیم ، شروع کردن به صحبت کردن و نصیحت های خیلی دلنشین ، فکر میکنم تنها کسی که میتونست توی اون برهه از زمان آرومم کنه فقط پدرش بود ، با حرفاشون آرامش خاصی پیدا کردم ، اما ته دلم باز آشوبه نبودنش بود ...
از اون به بعد قبول کردم که پیگیر نباشم و بسپارم به خدا ... هر چی که خدا بخواد همون بشه
...
دانشگاه :
روزها گذشت و من هیچ خبری نداشتم ازش ، تا اینکه توی اینستگرامم از یه پیج ناشناس پیامی اومد ، نوشته بود میتونی فردا بیای دانشگاهمون ؟ گفتم شما ؟ گفت بیا میخوام باهات حرف بزنم ! من یقین داشتم که خودشه ، خیلی خوشحال شدم ، فرداش رفتم ، بهش اس ام اس دادم ، جواب نداد ، رفتم داخل دانشگاه و دنبالش گشتم ، منتظر جواب پیامش بودم ، کنار نمایشگاه کنار نمازخونه بودم که برگشتم دیدم از توی کلاس درومد ، چند لحظه ایستاد و بهم نگاه کرد و رفت ، رفتم ببینم کجا میره ، فکر کردم میخواد بره جایی که بتونیم حرف بزنیم ، اما دیدم رفت توی سلف ، رفتم بالا ، یکم نشستم ، دیدم یکی داره میاد سمتم ، بهم گفت آقا رضا ؟ گفتم بله ! یکم گیج شدم ، گفت من بودم پیام دادم ، گفتم بفرمایید امرتون ؟؟! گفت بریم بشینیم ، رفتیم نشستیم ، یکم صحبت کرد و چند تا سوال پرسید ، منم جواب های بیشتر سر بالا میدادم !
خیلی از زمان رو داشتم فکر میکردم ، با خودم میگفتم خدایا اگر قراره تموم شه این ماجرا چرا هنوز داری کشش میدی ؟! چرا باز کاری میکنی که ببینمش ؟
...
دلتنگی ها :
از اون روز که دیدمش و چشم تو چشم شدیم ، دلم باز شروع به تنگ شدن کرد ، اما نمیتونستم کاری کنم و نمیخواستم هم کاری کنم که برگرده ، تنها کارم هر از چندگاهی پست گذاشتن توی پیجم بود و طراحی شعر ...
چند باری کار از سمت دانشگاهشون بهم پیشنهاد شد ، برای طراحی دو تاش مجبور شدم سه بار برم اونجا ، دوبارش رو دیدمش ، از دور ؛ دوست داشتم برم دنبالش و از نزدیک تر ببینمش ، اما بیخیال شدم ، رفتم به کارم رسیدم ...
چند باری هم فقط بخاطر اینکه ببینمش ... رفتم دانشگاهشون ، اما جوری که هیچکس نفهمه !
...
استوری :
توی گوشیم داشتم عکس های قدیمی و خاطره هام رو میدیدم ، از بینشون عکسی رو دیدم که گوشیم توی دستم بود و سر کوچه شون بی هوا عکس گرفته بود ، گذاشتم استوریم ؛ یه پیجی که چند وقت پیشش بهم پیام داده بود و ازم طراحی یه کارت پستال کرده بود ، بهم پیام داد ، در مورد استوری پرسید ، حوصله ی توضیح دادن بهش رو نداشتم ، هر کس هم ازم میپرسید ، میگفتم کوچه ی کوچیکی هامه ، به اونم همینو گفتم ، ازم در مورد پاک کردن پیج پرسید ، گفتم که بیرونم و نمیتونم الان توضیح بدم ، آخر شب اگه شد میگم ، گفت باشه ، آخر شب پیام داد و جواب دادم ، گفت ازاین کوچه متنفرم ، بدترین خاطرات زندگیم توی اینجاست و ...
خیلی تعجب کردم که چرا با یه پیج دیگه بهم پیام داده ، اما باز هم خوشحال بود ته دلم که باهاش حرف زدم و فهمیدم که حالش خوبه ...
گفت که مطالب وب رو پاک میکنه و نابودش میکنه ، تا فهمیدم رفتم و از نویسندگی خارجش کردم تا نتونه بیشتر پاک کنه ، همینطور پیجمون رو توی اینستا ...
...
پیج هنریش:
چند وقت پیش یه پیج ناشناس با عصبانیت بهم پیامی داد و گفت که پیجمو برگردون ، اولش متوجه نشدم ، اما سریع از نوع تایپ و حرف زدنش فهمیدم خودشه ، گفت که هکش کردی و الان نمیتونم برم داخلش ، من کاری نکرده بودم ، اما باز هم میخواستم کمکش کنم ، چون هنوز هم از افراده خاص و مهم زندگیمه ، برام خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنه مهمه ...
یکمی حرف زد و دیدم حالش خرابه ، خیلی داغون شدم وقتی دیدم حالش خوب نیست ... بدتر اینکه وقتی دیدم ریه هاش آسیب دیده !
حالم اینقدر بد شد که نمیخواستم حتی باهاش حرف بزنم ، اما باز هم نمیتونستم ...
از اینکه باهاش حرف میزنم خوشحال میشم ، اما وقتی میبینم اینجور حاله خودش رو داره بد میکنه ، میخوام نباشه این خوشحالیه صحبت کردن باهاش !
...............
خلاصه ی کلامم ...
خیلی دوستت دارم !
همین ؛
مراقب خودت باش
ما بی تو نخواهیم حیات
بِسپار به خُدا
اینم از پست آخر
یا حق
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی