جدیدا عشقم بی محلی میکنه بهم ؛ البته تقصیر خودمه ، کاری کردم که دیگه مثل قبل دوستم نداره ...
احساس میکنم فقط از روی احساس مسئولیت گاهی اوقات جوابمو میده ، از روی اینکه دلش میسوزه ...
خیلی دلم گرفته این روزا ، از یه سمت همه ی هدفم اینه که خودمو بسازم تا بتونم بشم اونی که باز دوسم داشته باشه ، بازم با عشق تمام روز از هم دیگه بی خبر نباشیم ، بازم بشم اونی که عاشقونه باهاش برخورد میکرد ، لبخندش رو نه دو روز پیش دیدم ، نه امروز
دق میکنم وقتی لبخند رضایت و خوشحالی روی صورتش نباشه ، شنبه بهم اس ام اس داد که بیا صادقیه ، اونروز رفته بود دانشگاه ، وقتی فهمیدم دانشگاه بوده ، خیلی حسرت خوردم و ناراحت شدم آخه همیشه بهم میگفت که میخوام برم دانشگاه بیا تا از کرج با هم بریم ... اما اینبار نگفت برای اومدن برم دنبالش ؛ برای برگشت بهم گفت که برم ؛
چند لحظه احساس کنم که یه ذره احساسش بهم کم شده ، تمام قدرتم رو از دست میدم ...
آخه قلبم مال اونه ، اگه این قلب رو دوست نداشته باشه ؛ میشه یه قلب مرده و بی احساس ...
دوشنبه صبح برای دانشگاه میخواست بره کرج ، از همون شنبه که از هم جدا شدیم توی کرج ، لحظه شماری میکردم که باز ببینمش ؛ روز بعدش ،یکشنبه، به زور جواب پی ام میداد بهم ...
بخدا قسم انگیزه ی هیچی ندارم وقتی میبینم داره اینجوری پسم میزنه و احساسش بهم کم شده
الان که دارم این پست رو مینویسم ، دوشنبه اس ، ساعت ۱۲ ظهر ، چند دقیقه پیش ازش جدا شدم ، ازم خواست که دنبالش نرم
از دیروز که جواب پی ام هامو نمیداد ، کلی دلم گرفته بود تا صبح زجه میزدم که خدایا چرا اینجور شده عشقم باهام
الانم توی ایستگاه بهارستان خشکم زده و نشستم روی صندلی ها ، نمیدونم کجا باید برم ، نمیدونم چیکار باید کنم ...
میخوام بهش اس ام اس بدم ، اما میدونم جواب نمیده ؛ توی تلگرام میخوام پی ام بدم ، اما میدونم یا آنلاین میشه و پی امم رو نمیخونه یا میخونه و جواب نمیده ، وقتی هم بخواد جواب بده بعد از کلی فاصله و خیلی کوتاه ، در حد اینکه جواب داده باشه ...
آخه خدا چیکار کنم که عشقم ، نفسم ، زندگیم ، تنها دلیل بودنم ، تنها امیدم برای ادامه دادنم ، اینجور نباشه باهام ؟؟؟
چیکار کنم بازم دوست داشته باشه ببینه منو
بهم بازم بگه دلم برات تنگ شده
بازم بگه مرده من
خیلی عقده ای شدم توی سینم پر از احساس نیاز و عقده اس
مردم الان که دارم این متن رو مینویسم یه جوری نگام میکنن ، خودمم احساس میکنم که چقدر قیافم ضایس و معلومه از درون دارم پیر میشم ...
ناراحتی اصلیم برای اینا نیست ...
بخدا ناراحتی اصلیم ، اونی که داره داغونم میکنه واسه خودم نیست ؛ خودم به درک ... چیزی که داره پیرم میکنه اینه که عشقم دیگه با من انگار آروم نمیگیره ، دیگه نیازی بهم نداره یا نمیخواد داشته باشه ...
از دیشب تا الان که ساعت ۱۲ و۱۰ دقیقه اس ، نخوابیدم ، بهم گفت ساعت ۱۰ بیا گلشهر ، اما دوست داشتم زودتر ببینمش ، گفتم من ۸ گلشهرم ...
فکر میکردم اگه بدونه ۸ میام گلشهر شاید نیم ساعتی زودتر بیاد
خیلی منتظرش موندم ، ساعت از ۱۰ هم گذشت ؛ کل دیشب و صبح رو منتظر بودم که ببینمش و کنارش بشینم و احساس کنم احساس آرامشش رو با من ...
اما حس نکردم ؛ اولش چرا ... اما بعد از یکم ، ازم فاصله گرفت ، کلی تقلا کردم که باز بغلش کنم ، اما دستم رو پس میزد ، حالش بد شد بغض جوری داشت خفم میکرد که نمیدونستم چیکار کنم ، دستش رو گرفتم تو دستام ، سرش رو گذاشت روی پام
خیلی نگران بودم ؛
نزدیک صادقیه توی موبایلش برام نوشت ، تو میتونی با کسی که نفسش مشکل داره زندگی کنی ؟؟
نمیدونه که من بدون اون اصلا نمیتونم زندگی کنم ؛ اصلا خوده اون زندگیمه ، همه دار و ندارم واسه زندگیه ، اگه یه لحظه بگه نیستم ... منم دیگه نیستم ، میمیرم ،
بدون اون زندگی رو نمیخوام ،
خواستم بگم : تو چی ؟ تو میتونی با کسی که دیوونه وار عاشقته زندگی کنی ؟
حالش بد بود ، بدجوری بغض کرده بودم ، زندگیم حالش بد باشه ؛ قلبم ، نفسم میگیره ...
رسیدیم صادقیه ؛ بردمش یه گوشه بهش زل زدم ، توی گوشیش نوشت که بهارستان نیا باهام ، نیا دانشگاه برگرد ...
خدایا چرا حال من اینقد بده ؟؟؟
همیشه دوست داشت که باهاش برم
همیشه بهم میگفت عصر بیا دنبالم
Ahhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhh
خدایا ...! اگه قراره عشقم باهام اینجور باشه ... نزار زجر بکشم ؛ تو رو به حضرت زهرا س تمومم کن ...
اگه قراره مشتاق نباشه برام ، دوست داشتن رو توی صداش نشنوم ، توی نگاش نبینم یا کمتر ببینم ...
خدایا به عزت و جلالت تمومم کن ...
من تحمل اینو که عشقم دوسم نداشته باشه و نخواد که ببینه منو و نخواد باهام حرف بزنه و حوصلمو نداشته باشه ندارم ...
به امام زمانت تحمل اینو ندارممممممم
تمومم کن اگر اینجوره
عشقم عاشقتم
ما بی تو ... حیات ؟؟؟ محاله
لطفا عاشقم باش
گدای محبت توام
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی