چچچچند روزه که این روزا شروع شده
اما اینبار از بس حالم بد شده ، جونه نوشتن هم ندارم ؛ سه روز پیش تولدم بود هر کسی که بهم تبریک میگفت بغض رو توی صدام میفهمید ، ناراحتی رو توی حرفام متوجه میشد
همه میپرسن چیه ؟ چی شده ؟ وقتی میبینم اینجور میگن ... یه خنده میکنم که از صدتا گریه داغون ترم میکنه و میگم : چی؟!! توهوم زدی ؟ من به این سرحالی ... من به این شادی...
چه غمی باید داشته باشم ؟ چه غمی باید داشته باشم که وقتی 3 روز پیش بهترین تولد عمرم رو گذروندم ؟ اولین تولده با عشق ، اولین تولدم که عشقم سوپرایزم کرد ، اولین تولدم که مهم ترین و عزیز ترین شخص زندگیم بهم تبریک گفت
غم ؟ گفته بودم با بودن تو هیچ غمی ندارم ... الانم هستی دیگه توی قلبم ؛ واسه ی همیشه
میرم دم دانشگاهشون ، منتظر میمونم تا بیاد از دور میبینمش ، به همین راضی ام
خیالی نیست ؛ همین که خنده هاش رو از دور میبینم هم شاد میشم که میتونه بخنده
خدایا ! فکر نمیکردم اینکارو کنی باهام
رفتم مشهد باز فقط برای اینکه از امام رضا عشقمو بخوام ، فقط واسه ی اون دعا کردم ؛ واسه ی خودم هیچ دعایی نکردم جز اینکه بتونم براش خوب باشم ، بتونم براش بهترین شم
درست روز بعدی که از مشهد اومدم ...
خوب دعاهام مستجاب شد
خدا تو که منو میشناسی ، میدونی چجور آدمی ام ... میدونی وقتی قسم خوردم تا آخر عمر به پاش میمونم یعنی میمونم ، میدونستی و گذاشتی اینجور شه
عیبی نداره ، نه گذاشتی بهش برسم ... نه گذاشتی از این دنیا برم ...
تو رو به پیامبری که پس فردا ولادتشه ، جونم رو بگیر و راحتم کن ، تو جهنمت راحت ترم تا اینجا توی این شهر
اونجا راحت ترم تا اینجا که کلی راه برم تا برسم دانشگاه و نتونم برم نزدیک کسی که عاشقشم ، تا نتونم به کسی که یه لحظه جوابمو نمیداد میمردم ، حالا نمیتونم پیام بدم ، به کسی که وقتی نمیتونستم برم دنبالش کل مسیر تهران تا کرج رو باهاش تلفنی حرف میزدم تا احساس تنهایی نکنه ...
خدایا ...
دلگیرم ،
نه نه ؛ به خودت قسم ، دلگیر نیستم ؛ چون دل نمونده برام ، دلم شده یه کهنه ی پاره پاره که از بین شکاف هاش فقط خونریزیه غم میکنه
خدا... این رسم عشق پاک نبود لطفا بهم برگردونش
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی