blog.ir :: بلاگ - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 23:12
بیان: تنها دارنده نشان عالی سرآمد در کشور بیان: برترین شرکت نرمافزاری ایران به انتخاب سومین دوسالانه جوایز فناوری بیان: برگزار کننده مسابقه بین المللی با حضور برنامهنویسان برتر ۱۰۳ کشور جهان بیان: برگزیده جشنواره ملی ارتباطات در محور خدمات نوین بیان: برترین ارائه دهنده سرویس وبلاگ کشور به انتخاب جشن...
دفتر خاطرات رنگارنگ (پایان) - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 23:46
هو الحق دوست داشتم تو بغلت می بودم ؛ بازوت رو محکم بغل میگرفتم . رضا دوستت دارم. اندازه ی همه چیز . الان که نگاهت میکردم همه چی یادم اومد ، از اول اول ، روزهای اول ، آبجی عاطفه ، داداش رضا ، یاد رویا ، دخمل
صرفا جهت یادآوری - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 11:26
هنوزم عاشقتم
کتاب عشق ۱ - تاریخ: 1395/11/1 ساعت: 18:06
جدیدا عشقم بی محلی میکنه بهم ؛ البته تقصیر خودمه ، کاری کردم که دیگه مثل قبل دوستم نداره ... احساس میکنم فقط از روی احساس مسئولیت گاهی اوقات جوابمو میده ، از روی اینکه دلش میسوزه ... خیلی دلم گرفته این روزا ، از یه سمت همه ی هدفم اینه که خودمو بسازم تا بتونم بشم اونی که باز دوسم داشته باشه ، بازم با...
کتاب عشق 2 - تاریخ: 1395/11/1 ساعت: 18:06
صبح زود از خواب بلند شدم رفتم سمت کرج ؛ رسیدم دم مدرسه پسر خواهرش ؛ به عشقم اس ام اس دادم که کجایی ؛ قبل از رسیدن به کرج و راه افتادن ازش نپرسیدم ، دوست داشتم یه جورایی سوپرایز شه ، گفت که تازه بیدار شده و میخواد پسرخواهرش رو برسونه ، منتظر موندم ، رفتم یه جا که نبینه منو وقتی داره میاد ؛ اما میدونس...
کتاب عشق 3 - تاریخ: 1395/11/1 ساعت: 18:06
عشق ؛ مقدس ترین چیزیست که خدا آفریده ... صبح کلاس اولش رو نمیخواست بره دانشگاه ، بهم گفت بیا دنبالم صبح ... ای جانم ؛ میخواستم برم دنبال خانومم برسونمش تا دانشگاه اول صبح بلند شدم از خواب ، رفتم دنبالش ، منتظرش موندم تا پسرخواهرشو بیاره و برسونه مدرسه ، بهش اس ام اس میدادم ، جواب نمیداد فکر کردم خوا...
سیاهی - تاریخ: 1395/11/1 ساعت: 18:06
چچچچند روزه که این روزا شروع شده اما اینبار از بس حالم بد شده ، جونه نوشتن هم ندارم ؛ سه روز پیش تولدم بود هر کسی که بهم تبریک میگفت بغض رو توی صدام میفهمید ، ناراحتی رو توی حرفام متوجه میشد همه میپرسن چیه ؟ چی شده ؟ وقتی میبینم اینجور میگن ... یه خنده میکنم که از صدتا گریه داغون ترم میکنه و میگم : ...
سیاهی 2 - تاریخ: 1395/11/1 ساعت: 18:06
نمیدونم چیکار کنم ... یعنی نمیتونم هم کاری کنم ، جز صبر ... صبوری کنم و تحمل کنم نمیدونم اصلا به حالم فکر میکنه ؟ اصلا فکر میکنه که الان چیه احوالم ؟ چیکار میکنم ؟ نمیدونم این حرفامو میخونه یا نه نمیدونم ... هیچ انگیزه ای واسه ادامه ی زندگیم ندارم ، اما ... اما دارم فقط به امید اینکه روزی برگرده ادا...
سیاهی 3 - تاریخ: 1395/11/1 ساعت: 18:06
عاشقونه میسوزم خودم که فکر میکنم نمیخونه این مطالب رو ، اصلا فکر کنم فکر نکنه که من مینویسم ، ندونه هنوز پست میزارم توی پیجی که فقط مختص عشقم هست ... اما من نمینویسم که بخونه مینویسم واسه اینکه بگم عاشقم واسه اینکه بگم سر حرفام هستم واسه اینکه خالی شم عکساشو نگاه میکنم و غصه میخورم ، دلم براش خیلی ت...
سیاهی 4 - تاریخ: 1395/11/1 ساعت: 18:06
چرا باید الان تو این شرایط باشم ؟ چرا باید بسوزم اینجا تنهام تنهای تنها خودم رو میخوام سرگرم کنم ... اما نمیتونم سرم رو گرم موبایل و پست گذاشتن توی اینستا میکنم ؛ اما همون لحظه که میخوام خودم رو به غفلت بزنم توی دلم به خودم میخندم به خودم میگم هه فکر کردی با این کارا میتونی به فکرش نباشی ، با این کا...
سیاهی 5 - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:24
افسرده شدم...آرزوهامو انگار که واقعیت دارن ، واسه بقیه میگم... هه به چندتا از دوستای نزدیکم گفتم رسیدم به عشق زندگیم ... خیلی خوشحال شدن برام ازم سراغ شیرینی میگیرن و انتظار دارن که دعوتی بدم زندگیم رو با توهم میگذرونم واقعا فکر میکنن که رفتم خواستگاری و دارم میرسم به آرزوم باهاشون حرف که میزنم ؛ وس...
سیاهی ۶ - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:23
همین که دیدمش و اون لحظات که بازم کنارش ایستاده بودم ؛ برام کافیه همین که خنده شو دیدم همین که دیدم با دوستاش شاده و داره میخنده بَسَمه با اینکه بعد از اینکه دیدمش بازم تب گرفتم اما خداروشکر تو اون لحظات بهش زل زده بودم و نگاش میکردم. صداش رو شنیدم با اون تیپ خوشکلش و نازش ، یه بافت سبز تنش بود قوت ...
دفتر خاطرات رنگارنگ 77 - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 13:51
صبح رفتم سر کلاس ، بهم پیام داده بود ، گفته بود کجایی ؟ گفتم حوزه ام ، گفتم تو کجایی ؟ گفت توی مترو !!! گفتم پس چرا به من نگقتی ؟ گفت چون بابا باهام هستن ... خیلی دوست دارم باز ببینمش ، از ساعت 9 تا 6 عصر کلاس داشت ، من کلاس هام رو رفتم ، بین کلاس هام بود که اس ام اس داد که سر کلاسی ؟ گفتم نه ! زنگ ...
دفتر خاطرات رنگارنگ 69 (بهترین روز زندگیم) - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 22:26
دارم از خوشحالی میمیرم !! عشقمممممم ، خیلی ماهی عزیزم امروز سر کلاس بودم ، بعد از کلاس اومدم به گوشیم که به شارژ بود یه نگاهی انداختم ، دیدم 2 بار نفسم زنگ زده ، زودی زنگ زدم بهش ، در دسترس نبود ، یکمی بعد خودش زنگ زد ، گفت کجایی ، وقتی اینو گفت خیلی خوشحال شدم ، نمیدونم چرا !! اما احساس خیلی خوبی ب...
دفتر خاطرات رنگارنگ ۶۸ - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 22:21
دیروز بهم زنگ زدن که سفارشم رسیده نمونه هاش اما نتونستم برم ، خیلی بی صبرانه منتظر بودم که برم و بگیرم انگشتری رو که برای نَفَسَم سفارش داده بودمو ... امروز داشتم توی پیج انگشتر فروشی ای که بهش سفارش داده بودم نگاه مینداختم و نمونه های دیگه ی جواهراتشو میدیدم ، که دیدم پست گذاشته بود ، امروز شعبش از...
دفتر خاطرات رنگارنگ ۶۶ - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 17:49
حالم یکمی بده ، سرگیجه دارم ، عجیبه ... البته عجیب هم نیست ؛ از وقتی که فهمیدم مریض شده ، سرگیجه گرفتم و بدنم یه جوری شده... عادت کردم ، تا میفهمم که حالش خوب نیست ، چه جسمی چه روحی ، زود نذر میکنم ، دعا میخونم تا زودی خوب شه . الان نذر روزه کردم تا زودتر خوب شه ، فردا روزه میگیرم ؛ خدایا ، زود تر ح...
دفتر خاطرات رنگارنگ 56 - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 7:30
نمیخواستم دیگه توی وب بنویسم ... این متن باید صفحه ی 60 خاطرات رنگانگم بود ، اما اونایی رو که توی دفتر نوشتم رو پاک میکنم . میخواستم عکس بزارم ازشون اینجا خاطرات رنگارنگم ، وقتی که نیست فقط یه رنگه ... سیاه نمیتونم هیچ کاری کنم از وقتی که نیستش از وقتی یه حرفایی بهم زد ، حالت تب ازم دور نمیشه به هیچ...
دفتر خاطرات رنگارنگ 57 - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 7:30
میبینی خدا ...؟ گاهی فکر میکنم خدا نمیبینه منو آخه اگه میبینه ! چرا گذاشته روز به روز شکسته تر شم ؟ چرا قلبم روز به روز پیر تر میشه !؟ به خودش قسم گاهی اینقد به قلبم فشار میاد احساس میکنم الانه که سکته کنم آخه چرا باید اینجور باشه ؟؟؟ چرا باید اینجوری بدبخت باشم من ؟ تمومی نداره اینهمه غم ؟ اینهمه ح...
دفتر خاطرات رنگارنگ ۵۹ (آرامش) - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 7:30
خیلی حالم خوب میشه وقتی باهاش حرف میزنم ، خیلی شیرین زبونه صحبت کردن باهاش آرامشی میده بهم که هیچ چیز دیگه این طعم آرامشو نداره ... وقتی باهاش حرف میزنم ، اون چهره ی نازش همش جلوی چشمامه ؛ دوستش دارم ... دوست دارم بخاطرش هر کاری بکنم ؛ عکسایی که ازش دارم روی روزی چندین بار میبینم ، زندگیمه خیلی دوست...
دفتر خاطرات رنگارنگ ۶۴ - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 7:30
اینبار از چی بنویسم ؟؟ از کجای این عاشقی بنویسم ؟؟ از کجای این اقیانوس جرعه ای آب روانه ی این وبلاگ کوچولو و عاشقونه کنم ؟؟ ●از اینکه چقدر خانوم و خوبه ؟؟ اینکه چقدر مهربونه ؛ دل نازکه ، قلبش مثه گنجیشکی میمونه زودی رنجیده میشه ، با کوچیکترین اتفاقی دلش میشکنه و ناراحت میشه ؛ از بسکه مهربونه اینکه چ...

برچسب‌های مرتبط

سیاهی دوربین 5800 |