عشق ؛ مقدس ترین چیزیست که خدا آفریده ...
صبح کلاس اولش رو نمیخواست بره دانشگاه ، بهم گفت بیا دنبالم صبح ... ای جانم ؛ میخواستم برم دنبال خانومم برسونمش تا دانشگاه
اول صبح بلند شدم از خواب ، رفتم دنبالش ، منتظرش موندم تا پسرخواهرشو بیاره و برسونه مدرسه ، بهش اس ام اس میدادم ، جواب نمیداد فکر کردم خواب مونده ، اومدم شیشمین اس ام اس رو بدم که دیدم از دور داره میاد ، تا دیدمش لبخند عاشقی اومد روی لبام
سلطان قلبم داشت از دور میومد ، اومد و از کنارم گذشت ، رفتم دنبالش تا دم در مدرسه ، پسرخواهرشو بوسید و فرستاد تو مدرسه
دلم خواست منم اونجوری بوس کنه ...
زنگ زد خواهرش که بگه رسوند پسرشو ، بهم گفت با فاصله بیا ، رفتیم اون سمت خیابون و تاکسی گرفتیم ، سوار شد ، بهش زل زدم باز ؛بازم انگار روز اوله که داشتم میدیدمش ، اما با این تفاوت که جذابتر میشه واسم هر روز ، هر روز بیشتر دوست دارم ببینمش ، هر روز دوست دارم بیشتر کنارش باشم ، چهارشنبه ها روز غم منه ... آخه تا دوشنبه هفته ی بعدش دانشگاه نداره و نمیتونم ببینمش
توی تاکسی زنگ زد به شوهر خواهرش که ببینه کی میرسه ایستگاه ، باید زودتر ما میرفتیم تا نرسه بهمون
رسیدیم ایستگاه ، رفتیم داخل ، شوهر خواهرش باید میرفت مدرسه پسرش و دیر میومد مترو ، خیالم راحت شد که میتونم کنار عشقم باشم
سوار شدیم ، بهم گفت آدامس میخوامممم ، گفتم برم بخرم ؟ گفت نه ... گفتم میرسم ، بلند شدم رفتم با دو تا بالا ، رفتم مغازه بیرون ایستگاه یه آدامس گرفتم و اومدم ، دم در قطار ایستاده بود با نگرانی که در رو برام بگیره و برسم ، از در اون سمت واگن سوار شدم
رفتم کنارش نشستم ، نفس نفس میزدم ، همه راه رو دویده بودم ، آدامس رو باز کرد یکی داد به من و یکی هم خودش برداشت ، یکم که قطار راه افتاد ، دستشو گرفتم تو دستم ، سرش رو آروم گذاشت روی شونم
آرامـشــــــــ ـــ ــ ـ .
تنها چیزی وقتی که بهم اینجوری تکیه میکنه احساس میکنمه ...
دستشو یه فشار کوچولو دادم ، همونجور که سرش رو بهم تکیه داده بود ، گوشیمو برداشت و چت هام رو میخوند توی تلگرام
به چیزایی که توی چت هام با دوستام میگفتم و میگفتن میخندید ،
ای جانمممممم
خنده های از ته دلش ، دل میبره
تموم شد گوشیمو داد دستم ، گوشی رو گذاشتم رو صندلی روبرومون ، بغلش کردم ، چسبوندمش به خودم ، خل بازیاش دیوونم میکنه ، خودشو جم و جور میکرد توی بغلم
توی یکی از ایستگاه ها یه نفر اومد جلومون نشست ، داشت برام از حرف میزد و من تمام توجهم به عشقم بود
چند ثانیه سکوت کردیم ، مرده شرو کرد در مورد یه موسسه خیریه برامون توضیح داد که واسه کودکای سرطانی بودش ، آدرسشو هم داد نزدیک خونه ی عشقم بود ، تموم که شد حرفاش ، ازش تشکر کردم ، باز حواسمو دادم به عشقم ،
حسرت اون چند دقیقه رو میخورم که این مرده حرف میزد و من مجبور بودم بهش توجه کنم و نمیشد عشقمو ببینم
کلی حرف زدیم و خندیدیم ، وقتی میخنده انگار کل دنیا رو بهم دادن ، عاشق خنده هاشم
چند تا ایستگاه مونده به صادقیه ، دور و اطرافمون خلوت شده بود ، توی باکس اس ام اس هام برام یه چیزی نوشت ، خجالت میکشید بِگَش ؛ نوشته بود :
دیشت یه لحظه لبامون به هم خورد ولی انگار یهو به خودم اومدم دستمو آوردم جلو ولی تا خونه لبام داغ بود از برخورد با لبات
وقتی اینو خوندم براش نوشتم اجازه میدی همین الان لبات رو ببوسم ؟
نوشت مردم میبینن ، دوربین هم هست ...
نوشتم مردم حواسشون نیست ، دوربین هم راهرو رو میگیره ؛ خوندش گفت : مطمئنی ؟ گفتم اوهوم
سکوت کرد ...
دستمو بردم زیر چونه اش ، سرشو آروم آوردم بالا لبام رو گذاشتم روی لباش چند ثانیه روی هم بودن لبامون ، بوسیدم لباش رو ، ازم فاصله گرفت ؛ دوست داشتم لباش رو بچشم ، دوست داشتم بخورم لبای خوشمزشو ، اما از خجالت روشو برگردوند و بیرونو نگاه میکرد ، بهش زل زده بودم ، بهش نگاه میکردم که چجوری با خجالت کنارم نشسته ، وقتی اینجور خجالتی میشه دوست دارم بخورمش ، خیلی دل میبره با خجالتاش
سرشو برگردوندم ، یه لحظه بهم نگاه کرد و زودی سرشو آورد پایین و گذاشت روی پام ، بهش گفتم عاشقتم زندگیم ، همه ی زندگیمی
به بیرون زل زده بود ، دست میکشیدم روی لپ نازش ، خیلی خوشحال بودم
رسیدیم ، بلند شد ، رفتیم بیرون ، فکر نمیکردم ناراحت شده باشه ، رفته بود تو هم ، مترو اومد ، سوار شدیم ، اومد کنار مردونه نشست ، رفتم کنارش ، برام یه اس ام اس دیدم فرستاد ، اما نرسید ، چهرش غمگین بود ، همه ی اون خوشحالی چند دقیقه پیش رو از یاد بردم ، چون کاری که بخواد منو خوشحال کنه و عشقمو ناراحت ؛ نمیخوام...
خیلی از خودم بدم اومده بود که اینکارو کرده بودم و ناراحتش کرده بودم ، اس ام اس نرسید ، بهش گفتم ، گوشیشو از اون سمت داد ، نوشته بود ،
تا همین جاش هم خیلی زیادی پیش رفتیم ، خدا دوسم نداره و ...
یه نگاه کردم بهش ؛ خدا اگه نمیخواست نمیشد ، خدا اگه نمیخواست ... الان تو همه زندگیم نبودی که ؛
به حرفش فکر کردم ؛ اما همه چیو یادم آوردم ، همه چیو یادم آوردم که چطوری باهاش آشنا شدم ، چطور رسیدیم تا اینجا ؛ میشه ازش چند جلد رمان نوشت ... چطور کشید به اینجا ...
من ندیده عاشق این فرشته شدم ، با یه عکس عاشقش شدم و الان که میبینمش هزار هزار بار خدا رو شکر میکنم که خدا بهم داده این فرشته رو ، خدا رو شکر میکنم که خدا عشق این بهترین رو گذاشته توی قلبم ...
خیلی عاشقتم نفسم
عشق یعنی تو
عشق یعنی وقتی از همه جا نا امیدم تو بشی امیدم
، عشق یعنی وقتی دلم گرفته اس ، دستتو بندازی دور بازوم و همه چیو فراموش کنم با خودم بگم واییی خدا چقدر خوشبختم من
عشق یعنی بخاطر عشقت از همه کس و همه چیز بگذری
عشق یعنی واسه عشقت ساعت ها منتظر بمونی تا بتونی فقط چند دقیقه ببینیش
عشق یعنی وقتی عشقت پیشت نیست ، دلت جوری بگیره که احساس خفگی کنی ، اما به امید دیدن دوبارش زنده بمونی
عشق یعنی داشتن تو نفسم ، داشتن تو فرشته خانومم
خیلی میخوامت خانومییی
رسیدیم بهارستان ، ایستاد کنار صندلی ، ماسکش رو زد ، هوا خیلی آلوده بود ؛
عشقم براش این هوا خیلی بده ، خیلی نگرانشم
برام توی پیاماش نوشت ، میشه نیای؟
گفتم میشه بیام ؟
گفت نه ، باهاش رفتم بالا ؛ رفت سوار ماشین شد ، نشستم روی سکو ؛ از روی سکو نگاش میکردم ؛ نمیدونم چرا نمیزاره چند دقیقه بیشتر پیشش باشم ، دوست دارم حتی یک ثانیه هم شده بیشتر پیشش باشم ، بخاطر همین خیلی سخته دل کندن ازش ...
نشستم همونجا ، نتونستم تحمل کنم با ناراحتی ازم جدا شده باشه ،
شب قبلش یه سفارش طراحی داشتم ، اما قبولش نکرده بودم ، تصمیم گرفتم برم انجامش بدم و با چیزی که ازش گیرم میاد براش یه هدیه بگیرم ببرم دانشگاه بهش بدم تا دلگرفتگیش برطرف شه ، البته اگه برطرف شه ...
رفتم انجام دادم کارو ، بعدش رفتم کلی گشتم ؛ نمیدونستم چی بگیرم بعد از دیدن کلی مغازه و گشتن توی خیابونا ؛ یه مغازه دیدم رفتم داخلش ، داشتم میدیدم چیزایی که داشت رو ، یه انگشتر دیدم ، خوشم اومد ازش ، گفتم اینو سایز 16 بهم بدین ، برام مغازه دار آورد ، گفت بفرما ، گفتم نه این خیلی بزرگه ، گفت یه سایز کوچیکتر بیشتر نداریم ، 15 آورد ، گفتم این شاید خوب باشه ، گفت که خانومایی که دیگه دستشون خیلی کوچیکه معمولا 15 براشون خوبه ، بهش گفتم : خانوم بنده با کل خانوما فرق دارن مغازه دار خندید گفت خوش به حال خانومتون که اینقدر هواشو دارین و گفت مشکلی نیست اگه بزرگ بود بیارین عوض کنین ، انگشتر رو گذاشت کنار ، گفتم یه دستبند هم میخواستم باهاش ست کنم ، چند تا نمونه آورد برام ، اما خوشم نیومد ، خودم یکی توی ویترین انتخاب کردم ، گفتم این گل داره رو برام بزارین ، گرفتم و اومدم بیرون مغازه ، خوشحال بودم که الان میرم دانشگاه و بهش میدمش بین کلاساش این هدیه رو ...
بقیش دلتنگیه نوشتن نداره ...
خیلی عاشقتم ، تا ابد تا همیشه
ما بی تو نخواهیم حیات
دوسِت دارم ...
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی