نمیخواستم دیگه توی وب بنویسم ...
این متن باید صفحه ی 60 خاطرات رنگانگم بود ، اما اونایی رو که توی دفتر نوشتم رو پاک میکنم .
میخواستم عکس بزارم ازشون اینجا
خاطرات رنگارنگم ، وقتی که نیست فقط یه رنگه ...
سیاه
نمیتونم هیچ کاری کنم
از وقتی که نیستش
از وقتی یه حرفایی بهم زد ، حالت تب ازم دور نمیشه
به هیچکس نمیگم که حالم خوب نیست
نمیخوام کسی دلش برام بسوزه
به هیچکی نمیگم چندین روزه تب دارم
بجاش هر وقت کسی رو میبینم یه لبخند میزنم ...
جدیدا وقتایی که میخندم ، بلافاصله یاد این شعر می افتم
خنده بر لب میزنم تا کس نداند حال من ...!
خوبه که اینجا دیگه کسی نیست ازم حالمو بپرسه
کسی نیست بیاد پیشم و بخواد باهام حرف بزنه و من حال نداشته باشم
کسی نیست که بخواد بدونه چرا من اون آدم سابق نیستم...
شب قبل از اینکه بخوام بیام ، یکی از دوستام اومد سمتم ؛
تقریبا بعد از دو سه ماه دیدمش ، میخواست خدافظی کنه ازم ؛ یکمی باهم حرف زدیم ، بهم گفت ؛ چرا اینجوری ای ؟؟!
گفتم چجور؟!!!
گفت با باره قبلی که دیدمت از زمین تا آسمون تغییر کردی !!
فهمیدم منظورش رو ؛ اونم فهمیده بود که یه غم بزرگ تو دلمه که داره آزارم میده ...
بم گفت عاشق شدی ؟؟!!
حال نداشتم حرف بزنم ! گفتم عاشق ؟!!!! نه بابا
توی دلم گفتم خبر نداری عاشقم شدم ... اونم چه عشقیییی
دلتنگیامو نمیدونم چجور خالی کنم
کجا خالی کنم
سر ریز شدنم ازم
دوست دارم برگرده ، فقط یه امید بهم بده
خستم
خیلی خسته
دلم خیلی تنگ شده براش
دیگه خجالت میکشم بنویسم دلم تنگ شده براش
وقتی مینویسم احساس اضافی بودن توی این دنیا رو میکنم
نمیدونم چرا !
ولی دلتنگیم انگار باعث شرمندگیمه
خدایا میبینی دیگه ؟!
عاشقتم ، تا همیشه تا ابد...
تمام قلبم تقدیم تو بماند ❤
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی