حالم یکمی بده ، سرگیجه دارم ، عجیبه ...
البته عجیب هم نیست ؛
از وقتی که فهمیدم مریض شده ، سرگیجه گرفتم و بدنم یه جوری شده...
عادت کردم ، تا میفهمم که حالش خوب نیست ، چه جسمی چه روحی ، زود نذر میکنم ، دعا میخونم تا زودی خوب شه .
الان نذر روزه کردم تا زودتر خوب شه ، فردا روزه میگیرم ؛ خدایا ، زود تر حالشو خوب کن
کم حوصله شده نفسم از مریضی
میدونی چیه ؟
دوست دارم همیشه حالش خوب باشه ، همیشه خندون باشه لباش ،
عکسش رو که دیدم صورت نازش معلوم بود که مریض شده عشقم
هیچ وقت اون روزای اول یادم نمیره ، اولین باری که احساس کردم محبتش رفته تو دلم و بهش وابسته شدم ...
اولین باری که خواست دیگه در ارتباط نباشه باهام ، یادمه که چه تب شدیدی کردم ،
تب عشق ...
بهترین آتیشی که یه آدم میتونه توش بسوزه ؛
این نوع سوختن سازندس ،
آدم رو از این رو به اون رو میکنه ، آدم عوض میشه
تغییر میکنه
این تغییری که باعثش عشق به نفسم باشه رو دوست دارم،
دلم تا یکم ازش دور میشم تنگ میشه براش ...
هیچ وقت حتی فکرش هم نمیکردم یه دختر رو اینقددددررررر زیاد دوست داشته باشم ،
خیلی دوستت دارم
خیلییییی زیاد
عاشقتم خانومی تا همیشه تا ابد
مسئله این است ، که ما بی تو نخواهیم حیات
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی