دارم از خوشحالی میمیرم !!
عشقمممممم ، خیلی ماهی عزیزم
امروز سر کلاس بودم ، بعد از کلاس اومدم به گوشیم که به شارژ بود یه نگاهی انداختم ، دیدم 2 بار نفسم زنگ زده ، زودی زنگ زدم بهش ، در دسترس نبود ، یکمی بعد خودش زنگ زد ، گفت کجایی ، وقتی اینو گفت خیلی خوشحال شدم ، نمیدونم چرا !! اما احساس خیلی خوبی بهم دست داد ،
گفتم کلاس داشتم ، تازه تموم شده ، پرسیدم که تو کجایی ، مترو حسن آباد بود ، گفتش که میخواد امانتیمو بهم برگردونه ، اون فالی که برام به اندازه ی کل دنیا ارزش داره ...
گفتم تا برسم معطل میشی ! گفتم من راه میافتم اگه که نرسیدم و معطل میشدی ، تو برو خسته نشی نفس
رفتم از داخل وسایلم چیزهایی که نیاز بود رو برداشتم ، گذاشتم توی کیفم ، آخه یه سری چیزا هست که توی وسایلمه ، مال اونن ، گذاشتم کنار تا بهش بدمشون ، هر وقت دلم تنگ میشه و نیستش ، اونا رو درمیارم و نگاه میکنم ،
خیلی دوست دارم گردنبندی که گرفته بودم براش رو توی گردنش ببینم ،
گردنبند و یه گوشواره که رفته بودم صنایع دستی سنتی دیده بودم ، ازشون خیلی خوشم اومد ، برای نفسم خریده بودمو گذاشتم توی یه پاکت که از قبل گرفته بودم ، یه پاکت نامه هم با خودم بردم تا داخلش یه یادگاری بنویسیم ،
سراسیمه اینا رو برداشتم و رفتم مترو ، سوار شدم ، از باقری تا صادقیه باید میرفتم ، عشقم اونجا منتظر بود ، دوست نداشتم معطل بشه ، اصلا خوشم نمیاد منتظر یه جا وایسه ،
وقت نکردم باز گل بگیرم ... حیف شد
توی مترو بودم ، داشتم به این فکر میکردم که چقدر خجالت میکشم اینا رو بهش بدم
با خودم گفتم کاشکی دیروز حداقل انگشتری که میخواستم رو آماده داشتن و میگرفتم ، آخه اونو حداقل میدونستم که خوشش میاد ازش ، چون خودش گفته بود از این مدل خوشش میاد ، اما اینا رو با سلیقه خودم گرفتم ...
البته !!!
من خوش سلیقه ترین و جاه طلب ترین و مغرور ترین مرد جهانم ... بهله
چون عاشق خوشکل ترین خانوم جهان شدم و جاه طلب ترینم ، چون بهترین بانوی جهان رو میخوام داشته باشم و مغرور ترینم چون عشق یه فرشته توی دلمه ، ازین عشق ها خدا به هر کسی نمیدههههه ...
داشتم کلنجار میرفتم که چیکار کنم با این هدیه های بی ارزش برای با ارزش ترین کس زندگیم ، دفترچه مو باز کردم ، تا یه جمله بنویسم و بزارم توی پاکتی که میخواستم با کاغذ بهش بدم ...
بالاخره زشت بود که دست خالی باشم ، باید حداقل این هدیه رو میدادم به عشقم ،
نوشتم ،
هوالحق
مینویسم دوصطت دارم !!!
بگذار همه مسخره ام کنند ، من تو را یک جور دیگر ، جوری که هیچ کس بلد نیست ، دوصط دارم !!
زیرش هم یک عذر خواهی بابت یادگاری ها کردم ...
بین راه چند بار باهم تماس گرفتیم ، خیلی معطل شد تا رسیدم ، از این اذیت بودم
رسیدم ، زنگ زدم ببینم کجاس ، آخه ردیف اول ننشسته بود ، رفتم دیدم آخر نشسته ، رفتم سمتش ، یکم هول شدم اول ، نشستم کنارش با یه صندلی فاصله که کیفش رو گذاشته بود ، کیفشو برداشت تا نامه و فال رو بهم بده ، اما من از همون لحظه اول مات چهره ی ماهش شده بودم ، اون چهره ی زیبا ، اون چشای دلبرش ، اون دماغ و دهن ، اون گونه های خوشکلش ، چونه ی زیباش ، ابروهای نازش ، مژه های مشکیش ، ایییییی خدا ، من عاشق ذره ذره ی اینام ...
اون چادر خوشکلش ، با اون مانتو و شلوار و کفشاش
دوست داشتم همونجا بغلش کنم و غرق بوسه اش کنم ، اما نمیتونستم ، شاید اگر کسی اونجا نبود اینکارو میکردم و یه بوسه روی لباش میزاشتم ؛
فال و نامه رو داد بهم ، گذاشتم توی کیفم و از توی کیفم پاکتی که براش آورده بودمو دادم بهش ، گذاشتم روی موبایلش که روی کیفش گذاشته بود ، بهم گفت برش دارم و نمیتونه ببره با خودش خونه ،
خیلی اصرار کردم ، گفتم حداقل ببین توش چیه ، گفت مترو اومده ، میخواد بره ، منم گفتم که میخوام برم کرج ، پاکت رو گرفت و گفت که کرج بهت میدمش ، رفت سوار شد ، منم رفتم سوار شدم ، خیلی دوست داشتم بیاد سمت قسمت عمومی تا بتونیم جفت هم بشینیم ، اما گفت که قسمت مردا نمیاد ، یکمی اصرار کردم ، اما قبول نکرد و رفت ، داخل مترو که رفتم باز بهش زنگ زدم و گفتم افتخار میدین که یه چایی ! یه قهوه ای ، یه چیزی افتخار بدین مهمون ما باشین ؛ خیلی دوست داشتم بیشتر وقت بگذرونم باهاش ، اما میخواست بره خونه زود ، حالش خوب نبود ، خیلی ناراحت بودم از این بابت ، بهش چندین بار گفتم بیاد بریم یه دکتر ، تب داشت زندگیم ، وسطای راه بودیم ، که موبایلم زنگ خورد ، اومدم جواب بدم ، هنگ کرد ، زودی بعدش خودم زنگ زدم اما در دسترس نبود ، خودش زنگ زد ، گفت کجایی؟ من اومدم قسمت مردونه ، انگار که کل دنیا رو بهم داده باشن ، گفتم کجایی ؟؟؟ ف
گفت بالا ، زودی رفتم دنبالش ، باهم اومدیم پایین ، کنار هم نشستیم ، زل زدم بهش ، اون بیرون رو نگاه میکرد و منم زل زده بودم به نیم رخ قشنگش ، اینور اونور رو نگاه میکرد ، تا بهم نگاه میکرد ، دیگه نمیتونستم مستقیم بهش نگاه کنم ، سخته یکمی توی چشاش نگاه کردن ، بهم گفت که این پاکت رو بردار ، گفتم حداقل گردنبند و گوشواره رو ببرش با خودت ، اما قبول نمیکرد ، میگفت نمیتونه توی خونه ببره با خودش ،
وقتی حرف میزد به لباش خیره میشدم ، ایییی جانم ، خیلی قشنگ حرف میزنه ، خیلی دوستش دارم ، دوست داشتم همون موقع یه بوس بزارم روی لپش ؛
خخخخخخ
یکمی با هم هم دعوا کردیم ؛
هههههه ، فکرشو بکن ، بار اولی که هم دیگه رو اینجوری دیدیم ، نزدیک بود بزنیم تو سر و کول هم دیگه ،
آخه کیفمو برداشت تا پاکت رو بزاره توش ، نمیخواستم بزاره ، خیلی خندم گرفته بود ، مثه بچه ها شده بودیم ، میخواستم دستشو از کیفم جدا کنم ، اما نتونستم دست بزنم به دستش ،
دستاش همه دنیای منه ، زندگیم توی این دستا خلاصه میشه ،
وقتی کیفو از دستش گرفتم ، کیفو ول کرد و دست به سینه رو به پنجره قهر کرد ، دوست داشتم دست بندازم دورش ، بهش بگم ، قهر بهت نمیاد خانومییی
پایین چادرش خاکی شده بود ، چون بلند بود یکمی چادرش ، چادرشو از زیر پاش بلند کردم ، انداختم بالا که بیشتر خاکی نشه ؛
واییییی دارم اینا رو مینویسم ، اینقدر خوشحالم که نگوووووو
یاد اون برق چشاش میوفتم ، دلم ضعف میره
کفشای کوچیکش خیلی خوشکل و باحال بودن
کم کم که زمان گذشت ، نگاه کردن بهش برام وقتی که اونم داشت نگام میکرد ، آسون میشد ، ولی باز یه قدرتی از چشاش احساس میکردم که سمتم میاد با اون چشای درشت و مشکیش ،
کم کم رسیدیم به ایستگاه آخر ، خیلی خوشحال بودم که همه ی زندگیم ، جفتم نشسته ،
برای بار اول ...
نفسم رو کنارم میبینم ،
اینقده دوست داشتم دست بندازم دورش و بغلش کنم ،
دوست داشتم دستش رو توی دستم بگیرم و قفل کنم
مامانش زنگ زد بهش ، گفت که رسیدم گلشهر
رسیدیم آخر خط ،
پیاده شدیم ، بهم گفت بریم بشینیم ،
صندلی توی قسمتی که بودیم ، نبود ، رفتیم یه جا که صندلی باشه ، نشستیم جفت هم دیگه ؛ دوست داشتم دو تا دستشو توی دستام بگیرم همونجا که نشسته بودیم ، زل بزنم بهش و بهش بگم که چقدر زیاد دوستش دارم و چقدر زیاد میخوامش ، اینکه برام خیلی عزیزه و حاضرم هر کاری کنم تا بهش برسم ،
خیلی دوست داشتم اینکارا رو بکنم ، یه کار دیگه هم دوست داشتم بکنم ، اما نمیگم چیکار ، چون بار بعدی که ایشاالله دیدمش میخوام انجام بدم و نمیخوام بدونه ...!!
از بین اینهمه حرفی که میخواستم بهش بگم ، فقط یه خیلی دوستت دارم تونستم بگم ، البته همه ی این حرفا توی این یه جمله خلاصه میشه ،
عاشقشم ،
خیلی دوست داشتم هدیه ای که آورده بودمو ببره ، اما نمیدونم واقعا چرا نخواست که ببره ،
شاید خوشش نیومده باشه ؛ منم به خاطر همین ، نخواستم به زور ببرشون ،
چون نمیخوام واقعا مشکلی براش پیش بیاد ، میزارمشون پیش خودم تا بار بعدی بهش بدمشون ، اما بالاخره باید بهش بدم اینارو ، هم اونایی که میدونه هم اونایی که نمیدونه !
مامانش باز زنگ زدن ، بلند شدیم که بریم ، حالش خوب نبود ، سرگیجه گرفته بود ، الهی بمیرم براش عشقمو ...
کیفشو از دستش گرفتم تا راحت باشه ، کیفش سنگین بود یکمی ؛
البته کیف نبود که !! ساک بود !!! از بس توش وسیله گذاشته بود عشقم ههههههه
دوست داشتم بریم یه جا آب پرتقال بخوریم ، برای سرماخوردگیش هم خوب بود ، اما خب دیرش شده بود و نمیشد دیگه ؛
بهم گفت دنبالم نیا ، اما واقعا دلم نمیزاشت و اجازه نمیداد تا مطمئن نشدم بره ، ازش جدا شم ؛ منتظر ایستادم تا سوار تاکسی شه و حرکت کنه و بعد بره ، اما اصلا دلم نمیومد ازم دور شه و جدا شیم ،
هنوز میخواستم حداقل اون پاکت کوچیکه رو با خودش ببره که هدیه ها توش بودنو ، خواستم برم پیشش کنار تاکسی ، بهش بگم اینا مال شماست ، بدمشون دستش و زودی دور شم ،
میتونستم اینکارو کنم ؛ اما خب میترسیدم واقعا براش مشکل ایجاد شه ؛ و منم نمیخوام حتی ذره ای برای عشقم مشکلی باشه و چیزی باعث ناراحتیش شه ؛ بخاطر همین جلو خودمو نگه داشتم ، اما بار بعدی که میبینمش ، فکر نکنم بتونم جلوی خودمو بگیرم !!!
خیلی نازی ! میدونستی ؟؟؟
عاشقتم ، روانیتم ، دیوونتم
میخوامت تا ابد تا همیشه
به خداوندی خدا بی تو نخواهم حیات !!
بدون تو داغونم عشقم
عاششششششششقققققققققتتتتتمممممممممم
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی