خرید بک لینک

صبح رفتم سر کلاس ، بهم پیام داده بود ، گفته بود کجایی ؟ گفتم حوزه ام ،

گفتم تو کجایی ؟ گفت توی مترو !!! گفتم پس چرا به من نگقتی ؟ گفت چون بابا باهام هستن ...

خیلی دوست دارم باز ببینمش ،

از ساعت 9 تا 6 عصر کلاس داشت ،

من کلاس هام رو رفتم ، بین کلاس هام بود که اس ام اس داد که سر کلاسی ؟ گفتم نه ! زنگ زد ... قطع کردم و خودم زنگ زدم بهش ، به کلاسش نرسیده بود ، چون کلاسشو پیدا نکرده بود زندگیم ؛ 20 دقیقه ای با هم صحبت کردیم ، منتظر دوستش بود ، قطع کرد تا به دوستش زنگ بزنه ، منم رفتم جلسه ای داشتم ، رفتم توی جلسه ، بعد از جلسه بهش پیام دادم ، سر کلاسی؟ گفت آره ...

خیلی دوست داشتم باز بهش زنگ بزنم ، اما سر کلاس بود ، رفتم توی اتاق ، داشتم درس میخوندم ، خوابم برد ، ساعت حدودای 2و خورده ای بود ، زنگ زد ، گفت دارم میرم صادقیه ، گفتم منم الان میام ، زود آماده شدم که برم ، رفتم سوار مترو شدم ، خیلی زمان دیر میگذشت ، وقتی در انتظار دیدنش ام ، زمان برام خیلی دیر میگذره ، مترو توی ایستگاه شادمان خیلی معطلی داشت ، یکمی منتظر موندم ، دیدم حرکت نمیکنه ، پیاده شدم ، رفتم تاکسی گرفتم تا زودتر برسم و عشقم بیشتر از این منتظر نمونه ، بهش زنگ زدم و گفتم سوار همین مترو شیم ، رسیدم بهش ، رفتیم پایین نشستیم آخر کنارم نشست ، یکمی اعصابم از وضعیتی که پیش اومده بود خورد بود و ناراحت بودم که منتظرم خیلی مونده بود نفسم ، اما داشت بهم نگاه میکرد ؛ حال پریشونم ، وقتی چشمم به چشماش افتاد عالی شد ، نشستم کنارش ، وای خدا چه آرامشی ...

گفتم خوبی؟ گفت آره ؛ خوابم میاد ، منم گفتم منم همینجور ...

یکمی گذشت ، گفتم بخواب عشقم ، گفت نمیخوام ، گفتم اذیت میشی خب خسته ای !!

دوست داشتم بخوابه تا سرش رو باز روی شونه هام ببینم ، اینبار کسی پیشمون نبود ، خیلی راحت تر بودم ، آخه وقتی کسی نزدیکمون هست ، نمیتونم همه ی حواسم رو به عشقم بدم ، باید حواسم به اطرافم هم باشه ...

کیفمو برداشت ، توی کیفم رو دید که چیا هست ؛ خیلی از این کاراش خوشم میاد ، خیلی تو دل برو ان کاراش ، کارای دخترونش دیوونم میکنه ، خل بازیاش ، حرف زدنش ، نگاه کردنش ، هممممه چیزاش ...

یو یو ای که برای پسر خواهر گرفته بودمو دادم بهش ، میخواست خودش باهاش بازی کنه ، میگفت برای اینکه بتونم باهاش کار کنم باید برم بالای صندلی ، گفتم نه زشته نرو ، گفت باشه ، یویو رو گذاشت کنار ، دست به سینه شد و به بیرون نگاه میکرد ، دست زدم به بازوش ، گفتم نفسم ، برگرد...

یکمی با هم حرف زدیم ،

کم کم خوابید ، سرش آروم اومد روی شونم ، انگار دنیا رو دادن بهم ، خودمو یکمی آوردم پایین تر تا راحت تر تکیه بده بهم ، سرم رو گذاشتم منم روی سرش ، از روی چادرش سرش رو بوسیدم ، خیلی احساس خوبی داره وقتی اینجور کنارمه ، همینجور که سرم روی سرش بود ، به دستای کوچیک و نازش نگاه میکردم ، آروم دستم رو بردم روی دستاش ، کم کم دستم رو گذاشتم روی دستش ، از خواب بیدار نشد ، خیلی آروم دستشو گرفتم آوردم بالا ، دستشو گرفتم توی دستام ، با دوتا دستم دستش رو گرفته بودم ، واااااایییییییییییی خداااااااا ؛ دستای نفسم ، دستای زندگیم ، دستای عشقم ، دستای فرشته ای که همه دار و ندارمه ، الان توی دستمه و سرش رو گذاشته روی شونم و خوابیده ، خیلی ماهه

دستش رو نوازش میکردم و عشق از سر و کولم میبارید و بالا میرفت ، کلی با دستش بازی کردم و نوازشش کردم ، خیلی ... خیییییلییییی حس خوبیه ، همینجور که بهم تکیه داده بود و سرش روی شونم بود ، تکون هایی میخورد که دوست داشتم همون موقع یه بوس آبدار و محکم روی لباش بکنم ، وقتایی که تکون میخورد و خودشو جم و جور میکرد ، با خودم میگفتم کاشکی تا آخر راه بیدار نشه ، هم خواب باشه که استراحت کنه نفسم ، چون خسته اس ، هم اینکه تکیه بده به من و دستشو تا آخر توی دستم بگیرم ،

دستاش همه ی دنیامه ، دستاش آرام بخش ترین چیزیه که توی این دنیا هست برای من ، آرامش و لذتی بهم میده لمس اون دستای ناز و ظریف که انگار بی نهایت شدم ، انگار از هررررر چی غم و اندوه و بدیه دور شدم ، انگار توی بهشتم وقتی دستش توی دستمه ، با دو دست دستش رو گرفته بودم ...

با دوتا دست گرفتم تا بگم این فرشته ای که اینجا روی شونم خوابیده و بهم تکیه داده ، همش مال منه ، فقط و فقط مال من ...

با دستام یکمی دستش رو فشار میدادم ، آروم دست میکشیدم رو انگشت های ناز و کوچیکش ، خیلی ظریف و ناز و هر چی که بگم کم گفتم ...

موقعی که سوار شدیم ، یه دستبند خریده بود ، بهم نشونش داد ، گفت برام ببندش ، دستم رو جوری میخواستم تنظیم کنم که به دستش نخوره تا نکنه ناراحت بشه ، اما دوست داشتم دستش رو بگیرم ، خیلی بهم فشار میومد که دستش الان جلوی رومه اما نمیخواستم دست بزنم بهش ...

خیلی عاشقشم ، عاشق ذره ذره ی وجود ناز و مهربون این فرشته ام

از خواب بیدار شد ، خیلی دوست داشتم باز بخوابه ؛ رسیدیم ایستگاه کرج ، بهش نگاه میکردم ، میگفت چیه ؟ چرا اینجور نگاه میکنی؟ گفتم هیچی دوست دارم بهت نگاه کنم ...!

بهم گفت چشماتو ببند ، رسیدیم گلشهر ، گفت وایسا تا همه پیاده شن ، بعد چشماتو ببند ؛ چشمامو بستم ، دکمه های پیرهنی که تنم بود رو باز کرد و فرار کرد ...

خندم گرفت ، زودی رفتم دنبالش ، عاشق این دیوونگی هاشم ،

بهش گفتم باید همین الان بری؟ میشه یکم بمونی بعد بری ؟ قبول کرد ، رفتیم نشستیم روی صندلی های مترو ، نظافتچی مترو اومد بلندمون کرد ، خندش گرفت ، با هم خندیدم ، عاشق خنده هاشم ، وقتی میخنده ، انگار همه ی دنیا داره میخنده ...

رفتیم یه جای دیگه نشستیم ، بهش گفتم چشماتو ببند تا بتونم حرف بزنم ، چشماشو بست ، بهش گفتم خیلی دوستت دارم ، همه زندگیمی ؛ چشماش بسته بود ، وقتی داشتم اینا رو بهش میگفتم ، خیلی دلم خواست تا چشماش بستس ، یه بوس دزدکی روی لپش بکنم ، نتونستم کنترل کنم خودمو ، بوس کردم روی لپش رو ، احساسی که اون لحظه پیدا کردم ، هیچ وقت توی عمرم نداشتم ، وقتی اینکارو کردم ، چشماشو باز کرد و زود بلند شد ، کیف و دفترش دستم بود ، میخواست زود ازم بگیرتشون و بره ، من مقاومت کردم ، گفتم بشین ، اما گفت نزار قیدشونو بزنم و برم ،

دادم بهش وسایلشو ، با سرعت ازم دور شد ، بلند شدم تند رفتم رسیدم بهش ، بهش التماس میکردم که یه چند لحظه بمون کارت دارم ، میخواستم حالش رو خوب کنم و حالش بهتر بشه بعد بره ، اینجوری میخواست بره من دق میکردم ، مطمئن بودم ، از چادرش میگرفتمش ، اما اون میگفت بزار برم ، یه لحظه حالش بد شد ، وایساد ، بهش گفتم بیا بریم بشینیم یکم که حالت بهتر شد ، بعد برو ، اما رفتش باز ، رفت تا دم تاکسی باهاش رفتم ، بغضی گرفته بود گلومو که داشت خفم میکرد ، دوست داشتم همون لحظه بمیرم ، میگفتم ای کاش این کارو نمی کردم ، خیلی داغون شدم که با این کارم حال همه کسم رو اینطور بد کردم ،

سوار تاکسی که شد گفتم بیا چند دقیقه پایین ، اما نیومد ، اس ام اس داد که برو نمیخوام ببینمت ، تاکسی میخواست حرکت کنه ، من گوشواره و گردنبند رو انداختم روی کیفش ، و تاکسی حرکت کرد و رفت ،

چند تا اس ام اس داد بهم ، خیلی حالم بد شده بود ، رفتم یه گوشه همونجا نشستم ، گریه ام گرفته بود از کاری که کردم و اینجور شده بود ، نتونستم بشینم یه جا ، بلند شدم رفتم فرهنگ شهر ، نمیدونستم کجا باید برم ، گوشیم شارژ تموم کرده بود ، زنگ زدم ، گفتم میخوام ببینمت ، اما گفت رسیدم خونه ، بهش اس ام اس دادم ، گفتم ببخشید غلط کردم ، گفت سنجاقکم رو پیدا کن ، سنجاقک روی دستبندی که خریده بود افتاده بود توی مترو ، یکمی قدم زدم ، گوشیم داشت خاموش میشد ، گذاشتمش روی حالت سیو باطری ، رفتم توی ایستگاه مترو حدود 2 ساعت و خورده ای دنبال سنجاقکش گشتم اما پیداش نکردم ، بعدش رفتم سمت حوزه ، خیلی از دست خودم ناراحتم ، عشقم رو ناراحت کردم ،

عشقم ، شرمندتم ، بخدا هر کاری کردم ، از روی عاشقی ای هست که بهت دیوانه واز دارم ،

بخدا حاضرم بمیرم ، اما تو خندون باشی ، خیلی شرمنده

معذرت میخوام

ببخشید


عاشقتم تا ابد تا همیشه

بدون تو اصلا دووم نمیارم ، میمیرم

دوصطت دارم

خیلی زیاد



برچسب: نویسنده: مهدی صالحی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 13:51

صفحه بندی