همین که دیدمش و اون لحظات که بازم کنارش ایستاده بودم ؛ برام کافیه
همین که خنده شو دیدم
همین که دیدم با دوستاش شاده و داره میخنده
بَسَمه
با اینکه بعد از اینکه دیدمش بازم تب گرفتم اما خداروشکر تو اون لحظات بهش زل زده بودم و نگاش میکردم.
صداش رو شنیدم
با اون تیپ خوشکلش و نازش ، یه بافت سبز تنش بود
قوت نوشتن ندارم ، میخوام اراده کنم که بنویسم ؛ جوری دلم میگیره انگار که همین لحظه ملکه قبض روح داره جونمو میگیره
دلم بدجور تنگشه
سپردم به خدا ، اما تا ابد تا همیشه به پات میمونم عشقم
سر حرفم هستم ... عاشقتم
برای تو زنده ام
هر وقت که احساس کردی به دردی میخورم ... هستم
یاحق
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی